گنج

شمارهٔ ۵۹ - توسل به علی خاص در زمان گرفتاری

ای خاصه شاه شرق فریادچرخم بکشد همی ز بیداد
نابسته دری ز محنت منصد در ز بلا و رنج بگشاد
بی‌محنت نیستم زمانیمادر ز برای محنتم زاد
زین رنج که هست بر تن منبگدازد سنگ سخت و پولاد
هر ساله بلا و سختی و رنجمن بیش کشیده‌اَم درین زاد
شاگردی روزگار کردماز بهر چرا نگشتم استاد
داند که نکرده‌ام گناهیآن کس که خلاص خواهدم داد
درویشی و نیستی ز لوهوربر کند و به حضرتم فرستاد
نان پاره خویشتن بجستماز شاه ظهیر دولت و داد
این رنگ به جز عدو نیامیختاین بهتان جز حسود ننهاد
نابرده به لفظ نام شیریندر کوه بمانده‌ام چو فرهاد
از بهر خدای دست من گیرکز پای، تنِ من اندر افتاد
جورست ز روزگار بر منای حاکم روزگار فریاد
ای بحر نبوده چون دلت ژرفوی ابر نبوده چون کفت راد
نه داشت ثباتِ حزم تو کوهنه یافت مضای عزم تو باد
خسرو به تو کامگار دولتدولت به تو استوار بنیاد
دانم بر تو نیم فراموشزیرا که به مدح هستیم یاد
بنده شومت درم خریدهزین حبس گرم کنی تو آزاد
تا پیش صفر بود محرمتا از پس تیر هست مرداد
از دولت و بخت شاد بادیوانکس که به تو نه شاد ناشاد
این رنج که هست بر زیادتبر دیده و جان دشمنت باد