شمارهٔ ۵۶ - مدیح کمال الدوله سلطان شیرزاد
ز بار نامه دولت بزرگی آمد سودبدین بشارت فرخنده شاد باید بود
نمونه ای ز جلالت به دهر پیدا شدستاره ای ز سعادت به خلق روی نمود
به باغ دولت و اقبال شاخ شادی رستکه مملکت را زو بار و سایه بینی زود
همی به رمز چه گویم صریح خواهم گفتجهان ملک ملکی در جهان ملک افزود
بر این سعادت لوهور خلعتی پوشیدز کامرانی تا روز شادمانی بود
ز بس نشاط که در طبع مردمان آویختبدین دو هفته به شبها یک آدمی نغنود
به دوستکامی این باده ای بدان آوردبه شادمانی آن دسته ای ازین بربود
نشست شاه به سور و همیشه سورش بادبر مراد دل از کشته عزیز درود
شد مصاف شکن شیرزاد شیر شکرکه جان کفر به پولاد هندوی پالود
گهی به مرکب پوینده قعر بحر شکافتگهی به رایت بر رفته اوج چرخ بسود
به هر زمین که درآمد چو آب لشکر اوز تاب آتش شمشیر او برآمد دود
نمود خون عدو بر کشیده خنجر اوبه گونه شفق سرخ بر سپهر کبود
عریض جاهش پهنای هر دیار گرفتبلند قدرش بالای هر فلک پیمود
بدین نهاد که شوید همی جهان از کفرنماند خواهد بومی ز هند کفرآلود
چو شد سخاوت او بر زمانه مستولینیاز کرد جهان را به درد دل بدرود
چو بر خزانه نبخشود و مالها بخشیدنماند کس که بر آن کس ببایدش بخشود
بزرگ بارخدایا تو آن شهی که جهانجز آن نکرد که شاهانه همتت فرمود
فلک شناس نداند به راستیت شناختملک ستای نداند به واجبیت ستود
نه چشم گردون چون کرده تو صورت دیدنه گوش گیتی چون گفته تو لفظ شنود
دل رعیت و چشم حشم به دولت توبه بزم و رزم تو بر شادی و نشاط آسود
ز سور فرخ تو روی خرمی افروختز فتح شامل تو جان کافری فرسود
به رزمگاه تو بارنده ابر لؤلؤ ریختبه بزمگاه تو پوینده باد عنبر سود
به باغ لهو تو رامش چو ارغوان خندیدز شاخ مدح تو دولت چو عندلیب سرود
همیشه تا شود از باغ دشت مشک آگینهمیشه تا شود از مهر کوه زر اندود
بقات باد که امروز مایه دولتز روزگار بقای تو را شناسد سود
زمانه و فلکت رهنمای و یاری گرخدایگان و خدای از تو راضی و خشنود