گنج

شمارهٔ ۳۰۶ - در مدح سلطان مسعود

گفتی که وفا کنم جفا کردیوز خود همه ظن من خطا کردی
زآن پس که بر آنچه گفته بودی توصد بار خدای را گوا کردی
در آب دو دیده آشنا کردمتا با غم خویشم آشنا کردی
شرمت ناید ز خویشتن کز منبرگشتی و یار ناسزا کردی
کردی تو مرا به کام بدگویانای بی معنی چنین چرا کردی
من چون دل خود به تو رها کردمای دوست چرا مرا رها کردی
آن دل که ز من به قهر بربودیاز بهر خدای را کجا کردی
از من دل خویش بستدی ترسمآن را به دگر کسی عطا کردی
ای عاشق خسته دل جفادیدیزآن کش به دل و به جان وفا کردی
شاید که ز عشق دل بپردازیچون قصد ثنای پادشا کردی
مسعود که نام او چو برگفتیوالله که بر او همه ثنا کردی
شاهی که ز خدمت همایونشهر کام که داشتی روا کردی
شاهی که ز خاک صحن میدانشاندر کف بخت کیمیا کردی
شاهی که غبار مرکب او رادر دیده عمر توتیا کردی
چرخی که ز مدح او همه گیتیمانند اثیر پر ضیا کردی
مهری که چو وصف ذات او گفتیاز فخر نشست بر سما کردی
بحری که چو غور طبع او جستیدر موج جلال آشنا کردی
بر جان مخالفان به مدح اوهر بیتی تیری از بلا کردی
از شه به رضای خود ثنا دیدیجان زود فدای آن رضا کردی
وآنگاه عروس مدح خوبش راپیرایه ز دره پر بها کردی
کرد از گردون فریشته آمینچون ملک و بقاش را دعا کردی