گنج

شمارهٔ ۲۹۴ - در جواب قصیده یکی از شعرا

ای به تو زنده نام حاتم طیصاحب صد هزار صاحب ری
تاج اهل عرب قصی آمدتا تو نسبت همی کنی به قصی
خاک را بر فلک مفاخر توستتا تو بروی همی گذاری پی
از سخای تو منکسر شده بخلوز رشاد تو منهزم شده غی
رای تو علم و فضل را چونانکگوشت را خون و استخوان را پی
چون گل از نم همی بخندد ملکتا بگرید همی به دست تو می
عقل بیدار شد ز حشمت توگفت ناگه به بانگ هیبت هی
گشت ز راز نهیب جود تو زردرفت گل را ز شرم خوی تو خوی
یاد جود تو جسته در همه شهرصیت فضل تو رفته در هر حی
نشر کردی به محمدت ذکریکه سپهرش نکرد یارد طی
آتش هیبت تو تا بفروختدل دشمنت سوخته ست به کی
تا بهار سعادتت بشکفتشد دم حاسد تو چون دم دی
گفتهٔ تو جواب آن گفته‌ستکآب بهتر هزار بار ز می
معجز نظم دیده ام تا توقافیه کرده ای شگفت انا ای
خوشتر از آب می نبرد کسیکز همه فضل بهره دارد وی
من رهی را که خاطر تو سپردچون توانم سپرد عز علی
گر چو ماهی نظر بود در یمکه تواند رسید هرگز کی
تا بود آفتاب در دم ظلدر دم آفتاب یازد فی
تا به مردیست نام رستم زالتا به رادیست ذکر حاتم طی
کاروانی و لشکری را رسمبه همه وقت باج باشد و می
باد کاریگر تو دولت رامباد یاریگر تو ایزد حی
بر خرد عرض کردم این گفتهگفت هذالکلام لیس به شئی