شمارهٔ ۲۹۲ - ناله از حصار نای
نالم ز دل چو نای من اندر حصار نایپستی گرفت همت من زین بلند جای
آرد هوای نای مرا ناله های زارجز ناله های زار چه آرد هوای نای
گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگرپیوند عمر من نشدی نظم جانفزای
نه نه ز حصن نای بیفزود جاه منداند جهان که مادر ملکست حصن نای
من چون ملوک سر ز فلک برگذاشتهزی زهره برده دست و به مه بر نهاده پای
از دیده گاه پاشم درهای قیمتیوز طبع گه خرامم در باغ دلگشای
نظمی بکامم اندر چون باده لطیفخطی به دستم اندر چون زلف دلربای
ای در زمانه راست نگشته مکوی کژوی پخته ناشده به خرد خام کم درای
امروز پست گشت مرا همت بلندزنگار غم گرفت مرا تیغ غمزدای
از رنج تن تمام نیارم نهاد پیوز درد دل بلند نیارم کشید وای
گیرم صبور گردم بر جای نیست دلگویم به رسم باشم هموار نیست رای
عونم نکرد همت دور فلک نگارسودم نداد گردش جام جهان نمای
بر من سخن نبست نبندد بلی سخنچون یک سخن نیوش نباشد سخن سرای
کاری ترست بر دل و جانم بلا و غماز رمح آب داده و از تیغ سرگرای
چون پشت بینم از همه مرغان درین حصارممکن بود که سایه کند بر سرم همای
گردون چه خواهد از من بیچاره ضعیفگیتی چه خواهد از من درمانده گدای
گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکرور مار گَرزه نیستی ای عقل کم گزای
ای محنت ار نه کوه شدی ساعتی برووی دولت ار نه باد شدی لحظه ای بپای
ای تن جزع مکن که مجازیست این جهانوی دل غمین مشو که سپنجیست این سرای
گر عز و ملک خواهی اندر جهان مدارجز صبر و قناعت دستور و رهنمای
ای بی هنر زمانه مرا پاک در نوردوی کوردل سپهر مرا نیک بر گرای
ای روزگار هر شب و هر روز از حسدده چه ز محنتم کن و ده در ز غم گشای
در آتش شکیبم چون گل فرو چکانبر سنگ امتحانم چون زر بیازمای
از بهر زخم گاه چو سیمم فرو گدازوز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای
ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخوروی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای
ای دیده سعادت تاری شو و مبینوی مادر امید سترون شو و مزای
زین جمله باک نیست چو نومید نیستماز عفو شاه عادل و از رحمت خدای
شاید که بی گنه نکند باطلم ملککاندر جهان نیابد چون من ملک ستای
مسعود سعد دشمن فضلست روزگاراین روزگار شیفته را فضل کم نمای