گنج

شمارهٔ ۲۸۷ - از زندان بالاهور که مولد اوست سخن گوید

ای لاهوور ویحک بی من چگونه ایبی آفتاب روشن روشن چگونه ای
ای آن که باغ طبع من آراسته تو رابی لاله و بنفشه و سوسن چگونه ای
تو مرغزار بودی و من شیر مرغزاربا من چگونه بودی و بی من چگونه ای
ناگاه عزیز فرزند از تو جدا شده ستبا درد او به نوحه و شیون چگونه ای
بر پای تو دو بند گرانست چونستیبی جان شدی تو اکنون بی تن چگونه ای
نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهدکاندر حصار بسته چو بیژن چگونه ای
گر در حضیض برکشدت باژگونه بختاز اوج برفراخته گردن چگونه ای
ای تیغ اگر نیام به حیلت بخواستیدردا که تو برهنه چو سوزن چگونه ای
در هیچ حمله هرگز نفکنده ای سپربا حمله زمانه توسن چگونه ای
باشد تو را ز دوست یکایک تهی کناربا دشمن نهفته به دامن چگونه ای
از زهر مار و تیزی آهن بود هلاکبا مار حلقه گشته ز آهن چگونه ای
از دوستان ناصح مشفق جدا شدیبا دشمنان ناکس ریمن چگونه ای
در باغ نوشکفته بکردی همی نظروز بیم رفته در دم گلخن چگونه ای
آباد جای نعمت نامد تو را به چشممحنت زده به ویران معدن چگونه ای
ای بوده بام و روزن تو چرخ و آفتابدر سمج تنگ بیدر و روزن چگونه ای
ای جره باز دست گذار شکار دوستبسته میان تنگ نشیمن چگونه ای
بر ناز دوست هرگز طاقت نداشتیامروز با شماتت دشمن چگونه ای
ای دم گرفته زندان گشته مقام توبی دل گشاده طارم و گلشن چگونه ای