گنج

شمارهٔ ۲۷۷ - ستایشگری

ای شیر رزم شیر شکاری شکار توبادا شکار شیران همواره کار تو
در بیشه نره شیر ژیان را قرار نیستاز ذوالفقار شیر کش بی قرار تو
کردند ذوالفقار تو را بی قرار ناماز بس که بی قرار بود ذوالفقار تو
روزی که بی حصار نباشند سرکشانتیغ حصار گیر تو باشد حصار تو
در بیشه شیر ترسان از یوزبان تودر که عقاب لرزان از بازدار تو
ای فخر دولت و شرف اندر سرای توون ناز و نزهت و طرب اندر کنار تو
آرد به دولت تو به تاراج تاج خانگر رخصه یابد از توش ها چتردار تو
در پای شاه چین بربندی نهد گرانگر یابد از تو فرمان سالار بار تو
قیصر به خواب دید تو را در میان جنگوان خنجر اندر آن کف خنجر گذار تو
بیدار شد ز خواب و ندیدش دیده دیراز هول نقش خنجر خاره گذار تو
همواره باد دولت و تایید جفت توپیوسته باد نصرت و توفیق یار تو
از تو خجسته گشت همه روزگار منبر تو خجسته باد همه روزگار تو