شمارهٔ ۲۷۲ - ستایش سلطان مسعود
ای خرد را به راستی قانونوی دل تو ز هر هنر قارون
دون طبع تو مایه دریازیر قدر تو پایه گردون
فضل را فکرت تو یاری گرجود را نعمت تو را همنون
هر محاسن که در جهان باشدنبود از خصال تو بیرون
به کمال بضاعتی منسوبوز دها و کفایتی معجون
از سعودست نام و کنیت توکه همه با سعادتی مقرون
بحر طبعی شگفت نیست که هستهمه لفظ تو لؤلؤ مکنون
گرد اقبال تو نیارد گشتبه مضرت زمانه وارون
هر زمان فتنه بر سیاست توچون معزم همی کند افسون
هر که از مجلس تو دور بودهمچو من باشد ای عجب مغبون
خون همی گردد و نیارم گفتدلم از رنج های گوناگون
دارم از حرز مدح تو تعویذورنه در حال گردمی مجنون
باز پشتم قوی به دولت توستاز فلک باک نایدم اکنون
چون تو حری مرا به دست بودکی براندیشم از زمانه دون
تا کند ماه و آفتاب همیروز و شب را به روشنی مرهون
باد روزت نهار لهوانگیزباد بختت هلال روزافزون