شمارهٔ ۲۶۵ - مدح شیرزاد
راست کن طارم کاراسته شد گلشنتازه کن جانها جانا به می روشن
بر جمال شه ساقی تو قدح ها دهبر ثنای شه مطرب تو نواها زن
بازوی دولت و تاج شرف و ملتشیرزاد آن شه پیل افکن شیر اوژن
آنکه در خدمت گیتی شودش بندهوانکه از طاعت گردون نهدش گردن
بسطت جاهش در دهر برد لشکررفعت قدرش بر چرخ کشد دامن
لطف و خلقش را چون آب شود آتشعنف و بأسش را چون موم شود آهن
ببرد رخشش گر چرخ بود مقصدبگذرد زخمش گر کوه شود جوشن
دست لهوش را ناهید شود یارهفرق عزش را خورشید سزد گر زن
روز بزم او یادی مکن از حاتموقت رزم او ذکری مبر از بیژن
باد در دولت تا عقل بود در سرباد در نعمت تا روح بود در تن