گنج

شمارهٔ ۲۶۰ - مدح ثقة الملک طاهربن علی

کرد همتای روضه رضوانملک سلطان به دولت سلطان
ثقت الملک طاهربن علیآنکه گردون چو او نداد نشان
آن فلک همت ستاره محلآن قضا قوت زمانه توان
مهر او آب و کین او آتشخشم او درد و عفو او درمان
در گشاده ولیش را نصرتراه بسته عدوش را خذلان
کرده در زیر دست و زیر قدمهمت و رتبتش زمین و زمان
کمترین پایه ای ازین برجیسکمترین مایه ای از آن کیوان
ای خداوند شاه و شاهی رااز دهای تو اندرین گیهان
زنده گشتست ملک کیخسروتازه گشتست عدل نوشروان
به هنرها بکرده ای دعویبه اثرها نموده ای برهان
خیره از وصف تو روان و خردعاجز از مدح تو یقین و گمان
بدسگال تو جنگ پیوستستبرنشسته به باره ای حرمان
کرده از دولت مخالف تیربرده از بخت سرنگون پیکان
هر زمانی همی گشاید شستبگسسته زه و شکسته کمان
تو به کلک آن گشاده ای به تیغنگشاده ست رستم دستان
خیل عزم تو را ذکاست دلیلتیغ حزم تو را دهاست فسان
دو زبانیست کلک تو که به دوستاعتماد زبان شاه جهان
تا زبان آوران همه شده اندیک زبان در ثنای آن دو زبان
رخ نیکوست زیر خال جمالدو رخ درج زیر نقش بنان
مرکب فکرتست و همچو سوارچون سرانگشت بر فشار دران
همه در کردنی دهد ناوردهمه در بودنی کند دوران
زیبدش عرض آفتاب مجالشایدش طول آسمان میدان
آن فشاند به لحظه ای بر خلقکه نبارد به سالها باران
نکته ای نیز یاد خواهم کردشاعر استاخ باشد و کشخان
بزم تو نیست هیچ بی انعامدست تو نیست هیچ بی احسان
به عطاها بسی تهی کردیشایگان گنج ها یکان و دوکان
هست چرخ سپهر عمر تو راصد و پنجاه ساله کرده ضمان
دست بخشش کشیده دار و مدارهمگنان را بهر عطا یکسان
مایه سنگ و خاک چندین نیستسخت نیکوست این قضیه بدان
تنگدل گردی ار ز بهر عطاتزر و نقره نماند اندر کان
نه بگفتم نکو غلط کردمکه نگردد ز امر تو دوران
گر بگردد فنا زمین به زمینور نماند جهان کران به کران
دولتت را خدای عز و جلآفریند دگر چهار ارکان
دورها در هم آنچنان بنددکه نیابد ره اندر او حدثان
از زمستان چو بهره برداریآردت نوشکفته تابستان
بنگر اکنون که از پی بزمتچون برآراست باغ را نیسان
بر همه دشت و که فراز و نشیبفرش روم است و حله کمسان
نه عجب گر ز حرص عشرت توگل دمد سال و ماه در بستان
نه شگفت ار هزار دستان نیزبر گل از مدح تو زند دستان
ای ازین سمج تنگ دیده منسرمه که فتاد ناگاهان
گل ندیدم ز خون چو گل شد چشمخارجست اندرین دو دیده از آن
یادم آمد که هست سالی سهنه زیادت این و نه نقصان
که نکردی ز بنده یاد شبیدر چمن ها به پیش آن ایوان
در گل افشان تو چه عشرت کردمدح خوانان چو رعد و نعره زنان
مطربانت ز گفته های رهیبر کشیده به آسمان الحان
کرده بنده به شکر نعمت توبر بدیهه ترانها پران
یافته از تو با هزار لطفخلعت و نورهایی دگران
که رکاب و عنان تو نکشدمگر ابر بهار و باد بزان
حال دیگر شد ای شگفت آریاین چنین است حال چرخ کیان
رنج بسیار بود و گشت اندکحال دشوار بود و گشت آسان
دشمن و دوست دیده بود که منپار بودم ز جمله اعیان
اسب بسیار و بنده بی حدمال انواع و نعمت الوان
ز بس مانی و قرطنانی عجبتا به حدی که گفت هم نتوان
گفت هر دوستی که بود مراکام کمتر کن ای برادر هان
من چو مستان همی دوانیدماز چپ و راست بر گشاده دهان
بر همه اعتماد آنکه مرانتواند که کس نهد بهتان
کرده ام شغل و گفته ام مدحتکه ندیده ست کس چنین و چنان
از عمل نیست یک درم باقیبر من از هیچ وجه در دیوان
شاه دادست هر چه دارم و هستصنعت و نعمت آشکار و نهان
مدح ها گفتم و مرا به عوضداد توقیع هایی بس طنان
من همی گفتم این و هاتف گفتسبلت و ریش کنده کم جنبان
لاجرم بر بداد کبر و بطرگشت سامان و کار بی سامان
هستم اینک درین حصار مرنجکنده و سوخته نه خان و نه بان
زار ناله کنان درین کهساربر سر و برزنان درین زندان
پای من خاک را نکرده به گامچشم من روز را ندیده عیان
موی بر فرق و دیده اندر چشمپنجه شیر و صورت ثعبان
شکم و پشت من درین یک سالوالله ار یافته ست جامه و نان
یافته ست این ولیک بس اندکداشته ست آن ولیک بس خلقان
مشتکی گر برنج یابم و مننزنم جز که راه حول و جلان
ور بود در جهم به گوشت چنانککودک شیرخواره در پستان
هر زمانم چنان که مژده بودگوید این تازه روی زندانبان
بس بود از سرشک تو امسالاندرین کوه لاله نعمان
ور درین مژده ندهمش چیزیزند او در دو چشم من پیکان
اندرین سمج کار من شب و روزمدح سلطان و سوره قرآن
ندهندم همی دوات و قلمنشنوندم همی نفیر و فغان
من به آواز چون همی خوانمیاد گیرد ز دور باد وزان
ببرد تا به مدح موج زندبوم ایران و بقعت توران
گر ز جاه توام امان باشددهدم گردش زمانه امان
حکم و فرمان خدای راست بلیاو کند حکم و او دهد فرمان
در دل پاک تو هم او فکندکه برون آریم ازین زندان
بنشانی مرا تو بر خوانیکه ازو زاده چشمه حیوان
که همه آرزوی من نانستنان چو شد منقطع نماند جان
خلعتی ام دهی ز خاصه خویشکه ازین پیش داده ای زآنسان
باز من بنده را بیاراییاین سرو تن به اطلس و برکان
منت هر لحظه مدحتی خوانمکه نخواندست هیچ مدحت خوان
صورت آن همه شفای بصرلذت این همه غذای روان
ببرندش چو تحفه دست به دستبشود در جهان دهان به دهان
تو گشاده دو دست چون حاتممن زبانی گشاده چو سحبان
گر بود از توام به نعمت سودنبود از منت به مدح زیان
بس خوشست آرزوی من یاربتو بدین آرزو مرا برسان
تا دهد بخت رای را یاریرای تو پیر باد و بخت جوان
با تو اقبال چرخ را تاکیدبا تو تایید جاه را پیمان
شاه صاحبقران هفت اقلیمتو مشار و مشیر حکم قران
ماند یک آرزو بخواهم خواستشاد بنشین و مطربان بنشان
ایستاده به بوی تو عباسباده فرمای پنج پیش از خوان
تا چنان سست گرددش گردنکه شود سخت بر همش دندان
آید آواز نوش ساقی اوهمچو آواز پتک بر سندان
هر چه گوید مرا رواست روادوستی دوستیست بی تاوان
یارب آن روزگار خواهم دیدآن چو مه طلعت و چو مور میان
تو خداوند شاد و خرم زیتو خداوند کام و دولت ران
در بزرگی چو آفتاب بتابدر سعادت چو روزگار بمان