گنج

شمارهٔ ۲۵۴ - هم در مدح او

به نام ایزد بی چون به قصد حضرت سلطانز هندستان برون آمد امیر و شاه هندستان
ملک محمود ابراهیم امیر عالم عادلکه سیف دولت و دین است و عز ملت و ایمان
سر شاهنشه غازی پناه ملک ابوالقاسمکه خورشید جلالست و سپهرش حضرت سلطان
همی راند او سوی حضرت به فیروزی و بهروزیکشیده رایت عالیش سر بر تارک کیوان
خجسته طلعتش تابان میان کوکبه لشکرچنان کاندر کواکب ماه افروزنده تابان
چو خوشید درخشنده نهاد او روی در مغربشده فیروزه گون گردون پسان دیبه کمسان
سپهر نیلگون گردی لباس نیلگون توزیزمین کهرباگون را شدی رخ قیرگون یکسان
به جنگ روز تاری شب سپاه آوردی از ظلمتدرخشان روز از گیتی شدی از بیم او پنهان
شب تاری به جنگ اندر کمان را تیز بگشادیزدی بر ساج گون جوشن هزاران عاج گون پیکان
نشست آن خسرو غازی به فرخ مرکبی بر کوستبه موکب شمسه موکب به میدان زینت میدان
سماری سیر و کوه اندام و کوکب چشم و رعد آواجهان هیئت زمین طاقت قمر جبهت فلک جولان
رونده مرکبی تازی که پیماید جهان یک شبتو گویی با فلک دارد به گاه تاختن پیمان
بشستی دست هر گه کوب زین پای اندر آوردیز رایت رای هندستان ز خانه خان ترکستان
شمالی باد هر ساعت شتابش را همی دادیز پویه بوی خلق او نسیم روضه رضوان
تو گویی جامه ظلمست از عدلش شده معلمتو گویی نامه کفرست بروی از هدی عنوان
چو صبح کاذب از مشرق نمودی روی گفتی توعمود سیم شاهستی ابر سیمابگون خفتان
چو روی از کله بنمودی به گیتی روز افکندیبه روی کوه و صحرا بر به نور مهر شادروان
ملک زاده شه غازی به رامش کردی آرامشنه گشته لشکرش مانده نه گشته مرکبش پژمان
بسان تیره شب تاری بسان تیره شب روشنچو زلف و دیده حورا چو طبع و خاطر شیطان
ز نور طلعت خسرو بسان روز روشن شدکه حاجت نامد اندر وی به نور مشعل سوزان
چو بگذشتی بدی چونان که عقل از وی شدی عاجزز وصفش وهم ها خیره ز نعتش فهم ها حیران
بیابانی شده پیدا که بودی اندر او بی شکهزاران جان شده بی تن هزاران تن شده بی جان
و زنده باد و تابان مهر در وی راه گم کردیجز این دو نه درو چیزی ز سیر این و تف آن
به حوض اندر شده آبش چو قرطه دلبران پرچینبه دشت اندر شده تیغش چو زلف دلبران پیچان
نه جز خار خسک بستر نه جز سنگ سیه بالیننه جز باد وزان رهبر نه جز شیر سیه رهبان
نه گفتم چیز جز یارب نه جستم چیز جز رستننه راندم اسب جز پویه نه دیدم خلق جز افغان
چو بگذشتی بدی چونین که کردم وصف او پیداچو زینگونه بیابانی گذاره کرد او زینسان
پدیدار آمدی کوهی چو رایش محکم و عالیبنش بگذشته از ماهی سرش بگذشته از سرطان
ز راوه . . .گذشتی چون ز نیل مصر بر موسی بن عمران
همه کاری توان کردن چو باشد یاورت نصرتبه هر راهی توان رفتن چو باشد رهبرت یزدان
زهر آبی که بگذشتی به هر دشتی که پیوستیشدی سنگ اندر او لؤلؤ شدی ریگ اندر آن مرجان
شه غازی ملک محمود ازین راهی بدین صعبیبه فیروزی برون آمد به نام حضرت سبحان
شهنشاهی که او داده سریر ملک را رتبتخداوندی کز او گشته قوی مر ملک را بنیان
بدو عالی شده دولت بدو صافی شده نیتبدو پیراسته موکب بدو آراسته ایوان
شود ملکش همی افزون دهد بختش همی یاریکند دهرش همی خدمت برد چرخش همی فرمان
همی بسیاری دریا به نزد کف او اندکهمه دشواری عالم به پیش تیغ او آسان
صنیع خویشتن خواند امیرالمؤمنین او راشده امکان او افزون که بادش بر فزون امکان
همایون باد و فرخنده بر او این عز و جاه اوهمیشه عزوجاه او چو نامش باد جاویدان
رسیده باد حلم او چو سهم او به هر موضعبر افزون باد تمکینش ز امیرالمؤمنین هزمان
خداوندا تو آن شاهی که پیش تو هبا باشدسخای حاتم طائی و زور رستم دستان
ز رای خویشتن شاها به یک لحظه نهی چرخیاگر جز بر مراد تو کند چرخ فلک دوران
اگر ناگه حسود تو کند عصیان تو پیداشود اندر دلش آتش به ساعت بی گمان عصیان
همی تا منتظم دارد زمین را دور هفت انجمهمی تا تربیت یابد جهان از طبع چار ارکان
همیشه شاد زی شاها به روی زاده خاتونمی مشکین ستان دایم ز دست بچه خاقان