شمارهٔ ۲۴۵ - اندرز و تنبیه
تا بود شخص آدمی را جاننبود حرص را قیاس و کران
چون تامل کنی نبینی هیچشره بیر کم ز حرص جوان
گر بیندیشدی ز آخر کاراز بد و نیک گنبد گردان
نه نهالی نشاندی به زمیننه بنایی برآردی به جهان
جمله کون و فساد عالم راچرخ کردست ناگزیر ضمان
روز را در پی است ظلمت شبسود را در پس است بیم زیان
از پس یکدگر همی آردگه زمستان و گاه تابستان
به چنین پوشش و چنین دیواراحتیاجی نباشدش زینسان
گر به گرما نتابدی خورشیدور به سرما نباردی باران
رنج گرما و شدت سرماچون مسلط شدست بر گیهان
آدمی را چه چاره از جاییستکه بدو بی گزند دارد جان
از سرانجام هیچ یاد مکنکه معینست عیش را نسیان
کز پس تو نشست خلق شوداین همه خانه و همه بستان
عاقبت گر به پیش چشم آرندکس نیابد مزه ز آب و ز نان
وز ز ویران شدن براندیشندنکنند ایچ موضع آبادان
از درختان دیگران برچینوز پی دیگران درخت نشان
در بناهای مردمان بنشینداد شادی و خرمی بستان
شکر و منت خدای عالم راکه مرا داد از هنر چندان
که همه مردمان همی گویندبه همه گیتی آشکار و نهان
سعد مسعود راهمان دادستاز براعت که سعد را سلمان