گنج

شمارهٔ ۲۴۱ - ستایش علی خاص

تبارک الله بنگر میان ببسته به جانز بهر خدمت سلطان سپهبد سلطان
بلند رای علی خاص خسرو ابراهیمکه نه بقدرش چرخ است و نه به جودش کان
همی نتازد جز بهر نصرت اسلامهمی نکوشد جز بهر قوت ایمان
نه روز یارد کردن دلش نشاط سبکنه خواب یارد دیدن به شب دماغ گران
به رای خویش کند کار همچو چرخ بلندبه چنگ خویش کند صید همچو شیر ژیان
زمانه باشد مقهور چون برد حملهسپهر باشد مأمور چون دهد فرمان
قضا بترسد و چرخ و فلک بپرهیزدز نامه ای که علی خاص باشدش عنوان
به رای چرخی کان را نباشد اندازهبه طبع بحری کان را نیوفتد نقصان
نه به آستانه جاهش رسیده هیچ یقیننه بر کرانه مدحش گذشته هیچ گمان
خجسته مجلس او را ز دولتست بساطزدوده خنجر او را ز نصرتست فسان
نگر چه کرد او در کار جنگوان امسالبه رمح خطی و تیر خدنگ و تیغ یمان
چو سرکشیدند از خط و خط بدبختیبه جان و نفس امل برکشیدشان خذلان
عمید و خاصه سالار شهریار اجلبساخت از پی کوشش چو رستم دستان
نه گشته تاری از موی بندگانش کمنه پالهنگی گشته ز مرکبانش زیان
به کارزار شد و فتح کرده باز آمدبه رای روشن و عزم درست و بخت جوان
شده سپاهی از ذوالفقار او بی سرشده جهانی از کارزار او ویران
سپه گردان از کارزار او خیرهنجوم تابان اندر حسام او حیران
نه نور داده چو تیغش ز گرد برق درخشنه پویه کرده چو رخشش به دشت بادبزان
ز تف دماغ بجوشید زیر هر مغفرز جوش گشت جگر پاره زیر هر خفتان
به نور روی دلارام شد فروزان تیغبه شکل ابروی معشوق خم گرفت کمان
چو خواب در سر مردان مرد جست حسامچو وهم در دل گردان گرد رفت سنان
نه جای یافت همی در دماغ جز خنجرنه راه برد همی سوی دیده جز پیکان
هوا و خاک ز گرد و ز خون به گونه و رنگبنفشه طبری گشت و لاله نعمان
عقاب وار قضا برگشاده تیز دو چنگنهنگ وار اجل باز کرده پهن دهان
به رزمگاه درآمد چو حیدر کراربه دست قبضه آن ذوالفقار ملک ستان
چنان نمود همی خنجرش ز تیره غبارچنانکه آتش سوزنده در میان دخان
چنان بگشت که گفتی هزار دارد دلچنان شتافت که گفتی هزار دارد جان
بشد ز جای زمین چون فرو گرفت رکاببماند چرخ ز گردش چو برکشید عنان
زمانه وار همی کند هر چه یافت ز جایاجل نهاد همی برد هر چه دید روان
اگر نه از پی دشمنش را به کار شدیبه هیچ حال نجستی ز تیر او حدثان
وگرنه مرگ ز یاران او یکی بودینیافتی ز حسامش به هیچ روی امان
زهی ستوده خلق خدای عز و جلزهی گزیده و خاص خدایگان جهان
فراخته ست برای تو مملکت رایتفروخته ست به روی تو شهریار ایوان
سپهر طبعی در صدر مسند مجلسزمانه فعلی در گرد مرکب و میدان
سپاه عزم تو را پیشرو بود نصرتخلاف رأی تو را راهبر بود حرمان
حسان و نیزه و تیر تو بگذرد که زخمز مغز روی و دل سنگ و تارک میدان
شکسته گشت به تیغ تو لشگر کفارخراب شد به سپاه تو کشور افغان
ز بس که سوخته جان و رانده خون گشتزمین و آب به رنگ خماهن و مرجان
به سور فتح تو مزمر همی زند زهرهبه سوک دشمنت اندر کبود شد کیوان
تمام گفت ندانم ثنا و مدحت توگرم برون دمد از تن به جای موی زبان
زبان نگفت جز از بهر مدحت تو سخنقلم نبست جز از بهر خدمت تو میان
چو بوی وصف تو یابد همی بخندد طبعچون نور مدح تو بیند همی بنازد جان
به راه کرد بهار خجسته استقبالز شادکامی روی تو خرم و خندان
دریغ داشت سم مرکب تو را از خاکبساط کرد زمین را به لاله و ریحان
ز سرو پر قد ممشوق گشت ساحت باغز لاله پر رخ معشوق گشت لاله ستان
به باغ عز تو گلبن همی فشاند گلبه نظم مدح تو بلبل همی زند دستان
بزرگوارا آنی که در جهان چون توبه هر هنر ندهد هیچ جای خلق نشان
مرا کنون تو خداوندی و تو خواهی بودکراست چون تو خداوند در همه گیهان
بهای خویش ز تو چند بار یافته امگران خریدی مفروش مرمرا ارزان
یکی حکایت بشنو ز حسب حال رهیبه عقل سنج که عقلست عدل را میزان
بر این حصار مرا با ستاره باشد رازبه چشم خویش همی بینم احتراق و قران
منم نشسته در پیشم ایستاده به پایخیال مرگ و دهان باز کرده چون ثعبان
گسسته بند دو پای من از گرانی بندضعیف گشته تن من ز محنت الوان
بلای من همه بود از رجا و از محمودکه گشته بادا این هر دو خرطه سبع روان
وگرنه کس را از من همی نیاید یادکه هست یا نه مسعود سعدبن سامان
نشسته بودم در کنج خانه ای بدهکبه دولت تو مرا بود سیم و جامه و نان
چو بر حصار گذشتی خجسته رایت توشدی دمادم بر من مبرت و احسان
کنون نگویم کاحسان تو ز من ببرندکه چون حساب کنم بر شود ز عقد بنان
به دولت تو مرا نیست انده نفقاتز خلعت تو مرا نیست جامه خلقان
ولیک کشت مرا طبع این هوای عفنز حیر گشتم از این مردمان بی سامان
نه مردمیست که با او سخن توان گفتننه زیرکیست که چیزی ازو شنید توان
اگر نبودی بیچاره پیر بهرامیچگونه بودی حال من اندرین زندان
گهی صفت کندم حالهای گردش چرخگهی بیان دهدم رازهای چرخ کیان
مرا ز صحبت او شد درست علم نجومحساب هندسه و هیأت زمین و مکان
چنان شدم که بگویم بر گمان به یقینکه چند باشد یک لحظه چرخ را دوران
چنان کنم که دگر سال اگر فرستم شعربدیع صنعت تقویم من بود با آن
سر زمستان بی حد فرستمت اشعاراگر به جان برهم زین سموم تابستان
اگر نبودی تیمار آن ضعیفه زالکه چشمهاش چو ابرست و اشک چون باران
خدای داند اگر غم نهادمی بر دلکه حال گیتی هرگز ندیدمی یکسان
ولیک زالی دارم که در کنار مراچو جان شیرین پرورد و مرد کرد و کلان
نسبت هرگز او را خیال و نندیشیدکه من به قلعه سومانم او به هندستان
همی بخواند با آب چشم و با زاریخدای عز و جل را به آشکار و نهان
در آن همی نگرم من که هر شبی تا روزچه راز گوید یارب به منش باز رسان
نه بیش یاد کنم هیچ رنج و شدت خویشنه بیش شرح دهم نیز محنت و هجران
قصیدهات فرستم همه مناقب توهمه موافق اوصاف و مختلف اوزان
یقین شدم که به کوشش زمن نگردد بازاگر قضایی هست کردست ایزد سبحان
چو نیست دولت رنجور کی شود کم رنجبخواهد ایزد دشوار کی شود آسان
همیشه تا پس نیسان همی ایار بودهمیشه تا رسد آذر همی پس از نیسان
شود چو دیبه چین باغها ز ابر بهارشود چو شفشه زیر شاخ ها ز باد خزان
به تیغ نصرت یاب و به فتح گیتی گیربه ناز رامش جوی و به کام دولت ران
به جود نیکی کار و به عدل کار گذاربه جاه ملک فروز و به رای فتنه نشان