شمارهٔ ۲۳۵ - مدیح محمد بهروز
خدای عز و جل در ازل نهاد چنانکه جمله از دو محمد بود صلاح جهان
ز یک محمد گردد زمانه آسودهز یک محمد باشد شریعت آبادان
محمد قرشی و محمد بهروزکه یافت عز و شرف دین و ملک ازین و از آن
وزیر زاده وزیری که از فنون و هنرز وصف و نعتش عاجز بود بیان و بنان
کمینه مایه از طبع اوست بحر محیطکهینه پایه از قدر اوست چرخ کیان
زهی به جاه تو معمور کعبه دولتزهی به صدر تو منسوب قبله احسان
تویی که چشم وزارت چو تو ندید وزیرتویی که لفظ کفایت چو تو نداند نشان
زده شکوه تو در شرق و غرب لشکرگاهفکنده امن تو در بر و بحر شادروان
خطابهای تو را دهر برنهاد به سرمثال های تو را باز بسته ملک به جان
فروغ عدل تو ایام ملک را خورشیدمضای عزم تو دعوی ملک را برهان
هزار دریا جودی نشسته در مجلسهزار عالم فضلی نشسته در ایوان
بر عطای تو بسیار جمع دهر اندکبر ذکای تو دشوار حکم چرخ آسان
به مکرمت ها دادست سیرت تو ظهوربه آرزوها کردست همت تو ضمان
ولوع تو به سخا ممکنست و نزدیکستکه از عیار زر و سیم بفکند حملان
ز تو پذیرد کیوان سعادت برجیسز تو ستاند برجیس رفعت کیوان
ضیاء ذهن تو زاید ز چشمه خورشیدنسیم خلق تو خیزد ز روضه رضوان
براعت تو خرد را همی دهد یاریسخاوت تو امل را همی کند مهمان
کمال را به دهاء تو تیز شد بازارنیاز را ز عطای تو کند شد دندان
هنر ندید در ایام تو فتور و خللستم نیافت ز انصاف تو نجات و امان
گشاده داد تو بر زخم های جور کمینکشیده بر تو بر کردگاه آز کمان
نوشته صورت مهر تو در دل اقبالنشسته لشکر خشم تو در دم حدثان
فلک معالی جاه تو را نکرده قیاسجهان معانی تو را پاک ندیده کران
هنر سرای تو را راست یافت چون اسلامخرد هوای تو را پاک دید چون ایمان
به دهر با چو تو داور کجا بود مظلومبه ملک با چو تو معمار کی شود ویران
به حشمت تو جهان شد چنانکه باد چنینکه حاجتی نبود بیش تیغ را به فسان
زه گریبان طوق است گردن آن راکه پای بیرون آرد ز دامن عصیان
مساعی تو در شر و خیر بست و گشادبه تیغ صاعقه انگیز و کلک فتنه نشان
فری ز پویه آن بندیی که بند فلکشود گشاده چو بیرون گذاردش زندان
به رنگ برگ خزان گشته از خزان و بهاردونده با سه موکل به هم چو باد خزان
به دو زبانی مشهور گشته بی تهمتبه سر بریدن مأخوذ گشته بی طغیان
چو جرم دهر مرکب شده ز ظلمت و نورچو دور چرخ معین شده به سود و زیان
به زندگانی و مرگی دلیل خلق شدستکه تنش پیری پیرست و سر جوان جوان
چنان گزارد رازی که گویدش خاطرکه گوش نشنودش اینت غایت کتمان
به حل و عقد و به ابرام و نقض در کف توهمی طرازد و سازد مصالح گیهان
در آن محال که تعویذ جان بود شمشیردر آن مضیق که زندان تن شود خفتان
زند ز خاک زمین بر هوا تف دوزخجهد ز باد هوا بر زمین دم ثعبان
سیه شود شب و از وی شهاب تیغ کندمثال مردمک چشم صورت شیطان
گران شود سر مردم به زخم های سبکسبک شود دل گردان به گرزهای گران
چو برگ لرزه درافتد به عضوهای زمینچو سرمه گرد بخیزد ز دیده های زمان
به گوش پر شود از کوس ناله تندربه تیغ بردمد از خاک لاله نعمان
شود مطول گوی زمین ز خسته بدنشود مسطح خم فلک ز جسته روان
چو زهر گردد در کام ها لعاب و دهنچو مار پیچد در یالها دوال عنان
چنان کز آب شکافد ز آتش دل سنگچنان کز آتش خیزد ز آب تیغ دخان
حسام روشن روز امل کند تیرهگران رکاب تو نرخ اجل کند ارزان
ز تیغ و نیزه نداری شکوه و بگرازیچو تیغ آخته قد و چو نیزه بسته میان
بر آن جهنده پوینده دونده به طبعکه در درنگ یقین است و در شتاب گمان
تبارک الله از آن باره ای که نسبت کردتنش به کوه متین و تکش به باد وزان
به یال گردن دریابد او هدایت دستبه پشت و پهلو بشناسد او اشارت ران
چو دست و پایش پرگاروار بگشایدهزار دایره صورت کند به یک جولان
بره تو ابری و باشی نشسته بر بادیکزو صنوف قضا و قدر بود باران
به دست فرخت آن آب رنگ صاعقه فعلکز آبش آتش خیزد ز صاعقه طوفان
هزار زخم ز خایسک خورد و پاره نشددو پاره کرد به یک زخم تارک سندان
تویی که قدرت و امکان تو درین گیتیبقا شدست و فنا اینت قدرت و امکان
کم از بلند محل تو چرخ با رفعتکم از بزرگ عطای تو بحر بی نقصان
به بزم و رزم کند سجده بذل و بأس تو راروان حاتم طائی و رستم دستان
همه رضای تو سازد هر آنچه سازد بختهمه عطای تو را زیبد آنچه زاید کان
به فخر دولت بر دیده مالد آن نامهکه از محمد بهروز باشدش عنوان
به بد نظر نبود هیچ دیده را سوی توکه نه مژه همه بر پلک او شود پیکان
خلاف نیست که اندر تن مخالف توچهار خلط بود دشمن چهار ارکان
بزرگ بار خدایا شنیده ای به خبرکه از نوائب گیتی چه دیده ام به عیان
به رنج بودم عمری ز چرخ بی هنجاربه درد ماندم قرنی ز چرخ نافرمان
دل نژندم گم کرده راه و من ماندمچو گمرهان متردد چو بی دلان حیران
به تنگی اندر همخانه گشته با ظلمتبه ظلمت اندر همخوابه گشته با خذلان
بلا فراوان راندم نگشت باز بلافغان فراوان کردم نکرد سود فغان
ز بس که دیده من روی من بشست به آبنماند آبش و نزدیک خلق شد خلقان
نبودم آگه کآمد بشارتی ناگهمرا به عاطفت شاه و رحمت یزدان
گرفت شغلم رونق که بود بی رونقبه باغ مدح تو پیوسته می زنم دستان
همه هوای من آنست کاین سپهر دو تابه اعتدال شب و روز را کند یکسان
به بوستان ها نظم قلاده گلبنشود موافق با نقش حله نیسان
کند طبیعت مینا و لعل و پیروزههر آنچه ابر دهد در و لؤلؤ و مرجان
ز دست بفت زمین کسوتی کند کهسارز کارکرد هوا زینتی زند بستان
برافکنند بهر کوه دیبه ششتربگسترند بهر دشت مفرش کمسان
چو نوعروسان باید لباس و پیرایهز باد و ابر تن و شاخ عاطل و عریان
به لحن بلبل و قمری ز آبهای چو میکند پدید دل خلق رازهای نهان
برآید ابر و مسام هوا فرو گیردچو مست عاشق دامن کشان و نعره زنان
اگر به آب چو آبستن گران باشدز بهر شیر سبک باز مالیش پستان
بدان امید که او را به مهر شیر دهدشکوفه باز کند در چمن به حرص دهان
به قصد حضرت تو در مراحل آرم رویچو مهر مرحله آرد برابر میزان
بهار و تابستان من عزم خدمتت یابمهمه سلامت فصل بهار و تابستان
به فخر تا بنبوسم زمین درگه توبه کام باز نبینم زمین هندستان
من این چنینم و از دولت تو محروممچه حیلت است چه با بخت سر زدن نتوان
مگر سپهری و هستی که باشد از تو همینصیب هر کس رزق و نصیب من خذلان
نبوده ام دو زبان هرگز و نبود چو منبه خامه دو زبان یک تن اندرین میدان
بود به نظمم در ده لطیفه صد معنیبود ز گفته من یک قصیده ده دیوان
بگفت من نرسد صد هزار مدحت گوکه هست راوی من صد هزار مدحت خوان
چو من نداری مادح مرا عزیز بدارچو من نداری بنده مرا ز پیش مران
چنانکه خواهی بینی مرا به هر مجلسچنانکه خواهی یابی مرابه هر میدان
حدیث دونان بر من به ناسزا مشنوکه سخت زور بماندم به طالع از بهتان
وزان شهید حیات الاالله الرحمتبه من رسید فراوان مکارم الوان
چگونه منکر و کافر شوم به نعمت توچو گفته باشم در صد قصیده طیان
ندید کس که مرا بود عادت انکارندید کس که مرا خاست تهمت کفران
حسد کنندم و درمان آن ندانم یافتکه دید هرگز داروی درد بی درمان
همیشه رنجه ام و هیچ رنج دانا راز رنج ها نبود چون عداوت نادان
درست و راست بگفتم به رحمت ایزدنه راست گفت منازع به نعمت سلطان
همیشه تا بود از بهر حکم کون و فسادستاره در حرکات و سپهر در داوران
ستاره وار بر اقبال پیش دستی کنسپهروار بر ایام کامرانی ران
همه مراد که جویی ز چرخ یافته گیرهمه نشاط که داری ز چرخ ساخته دان
به طبع دولت با همت تو در بیعتبه طبع نصرت با همت تو در پیمان
به حق که داند گفتن چنانکه داند گفتثنا و مدح تو مسعود سعدبن سلمان
بهار گردد بزمت چو این قصیده خوشبه لحن خواند ابوالفتح عندلیب الحان