شمارهٔ ۲۱۷ - هم در آن مقوله
چون مشرفست همت بر رازمنفسم غمی نگردد از آزم
چون در به زیر پاره الماسمچون زر پخته در دهن گازم
بسته دو پای و دوخته دو دیدهتا کی بوم صبور که نه بازم
با هر چه آدمیست همی گوییدر هر غمی کش افتد انبازم
من گوهرم ز آتش دل ترسمناگاهی آشکاره شود رازم
نه نه که گر فلک بودم بوتهوآتش بود اثر بنگدازم
روی سفر نبینم و از دانشگه در حجاز و گاه در اهوازم
ابرم که در و لؤلؤ بفشانمچون رعد در جهان بود آوازم
از راستی چو تیره بود بیتمدشمن کشم از آن چو بیندازم
زان شعر کایچ خامه نپردازدکانرا به یک نشست نپردازم
بادم به نظم و نثر و نه نمامممشکم به خلق و جود و نه غمازم
مقصود می نیابم و می جویممقصد همی نبینم و می تازم
بر عمر و بر جوانی می گریمکانچم ستد فلک ندهد بازم
با چرخ در قمارم و می مانموین دست چون نگر که همی بازم