گنج

شمارهٔ ۲۱۲ - هم در آن موضوع و توسل به خواجه بونصر

شخصی به هزار غم گرفتارمدر هر نفسی به جان رسد کارم
بی زلت و بی گناه محبوسمبی علت و بی سبب گرفتارم
در دام جفا شکسته مرغی امبر دانه نیوفتاده منقارم
خورده قسم اختران به پاداشمبسته کمر آسمان به پیکارم
هر سال بلای چرخ مرسوممهر روز عنای دهر ادرارم
بی تربیت طبیب رنجورمبی تقویت علاج بیمارم
محبوسم و طالعست منحوسمغمخوارم و اخترست خونخوارم
برده نظر ستاره تاراجمکرده ستم زمانه آزارم
امروز به غم فزونترم از دیوامسال به نقد کمتر از پارم
طومار ندامتست طبع منحرفیست هر آتشی ز طومارم
یاران گزیده داشتم روزیامروز چه شد که نیست کس یارم
هر نیمه شب آسمان ستوه آیداز گریه سخت و ناله زارم
زندان خدایگان که و من کهناگه چه قضا نمود دیدارم
بندیست گران به دست و پایم درشاید که بس ابله و سبکبارم
محبوس چرا شدم نمی دانمدانم که نه دزدم و نه عیارم
نز هیچ عمل نواله ای خوردمنز هیچ قباله باقیی دارم
آخر چه کنم من و چه بد کردمتا بند ملک بود سزاوارم
مردی باشم ثناگر و شاعربندی باشد محل و مقدارم
جز مدحت شاه و شکر دستورشیک بیت ندید کس در اشعارم
آنست خطای من که در خاطربنمود خطاب و خشم شه خوارم
ترسیدم و پشت بر وطن کردمگفتم من و طالع نگونسارم
بسیار امید بود در طبعمای وای امیدهای بسیارم
قصه چه کنم دراز بس باشدچون نیست گشایشی ز گفتارم
کاخر نکشد فلک مرا چون مندر ظل قبول صدر احرارم
صدر وزرای عصر ابونصر آنکافزوده ز بندگیش مقدارم
آن خواجه که واسطه ست مدح اودر مرسله های لفظ دربارم
گر نیستم از جهان دعا گویشدر هستی ایزدست انکارم
گر نه به ثنای او گشایم لببسته ست مان به بند زنارم
ای کرده گذر به حشمت از گردوناز رحمت خویش دور مگذارم
جانم به معونت خود ایمن کنکامروز شد آسمان به آزارم
برخاست به قصد جان من گردونزنهار قبول کن به زنهارم
آنی تو که با هزار جان خود رابی یک نظر تو زنده نشمارم
ای قوت جان من ز لطف توبی شفقت خویش مرده انگارم
شه بر سر رحمت آمدست اکنونمگذار چنین به رنج و تیمارم
ارجو که به سعی و اهتمام توزین غم بدهد خلاص دادارم
این عید خجسته را به صد معنیبر خصم تو ناخجسته پندارم
برخور ز دوام عمر کز عالمدر عهد تو کم نگردد آثارم