شمارهٔ ۲۱۰ - ناله از تیره بختی خود و امتداد گرفتاری
از کرده خویشتن پشیمانمجز توبه ره دگر نمی دانم
کارم همه بخت بد بپیچانددر کام زبان همی چه پیچانم
این چرخ به کام من نمی گرددبر خیره سخن همی چه گردانم
در دانش تیز هوش برجیسمدر جنبش کند سیر کیوانم
گه خسته آفت لهاوورمگه بسته تهمت خراسانم
تا زاده ام ای شگفت محبوسمتا مرگ مگر که وقف زندانم
یک چند کشید و داشت بخت بددر محنت و در بلای الوانم
چون پیرهن عمل بپوشیدمبگرفت قضای بد گریبانم
بر مغز من ای سپهر هر ساعتچندین چه زنی که من نه سندانم
در خون چه کشی تنم نه زوبینمدر تف چه بری دلم نه پیکانم
حمله چه کنی که کند شمشیرمپویه چه دهی که تنگ می دانم
رو رو که بایستاد شبدیزمبس بس که فرو گسست خفتانم
سبحان الله مرا نگوید کستا من چه سزای بند سلطانم
در جمله من گدا کیم آخرنه رستم زالم و نه دستانم
نه چرخ کشم نه نیزه پردازمنه قتلغ بر تنم نه پیشانم
نه در صدد عیون اعمالمنه از عدد وجوه اعیانم
من اهل مزاح و ضحکه و رنجممرد سفر و عصا و انبانم
از کوزه این و آن بود آبمدر سفره آن و این بود نانم
پیوسته اسیر نعمت اینمهمواره رهین منت آنم
آنست همه که شاعری فحلمدشوار سخن شدست آسانم
در سینه کشیده عقل گفتارمبر دیده نهاده فضل دیوانم
شاهین هنرم نه فاخته مهرمطوطی سخنم نه بلبل الحانم
مر لؤلؤ عقل و در دانش راجاری نظام و نیک ورانم
نقصان نکنم که در هنر بحرمخالی نشوم که در ادب کانم
از گوهر دامنی فرو ریزدگر آستیی ز طبع بفشانم
در غیبت و در حضور یکرویمدر انده و در سرور یکسانم
در ظلمت عزل روشن اطرافمدر زحمت شغل ثابت ارکانم
با عالم بر قمار می بازمداو سه سه و سه شش همی خوانم
وانگه بکشم همه دغای اوبنگر چه حریف آب دندانم
بسیار بگویم و برآسایمزان پس که زبان بسی برنجانم
کس در من هیچ سر نجنباندپس ریش چو ابلهان چه جنبانم
ایزد داند که هست همچون همدر نیک و بد آشکار و پنهانم
والله که چو گرگ یوسفم واللهبر خیره همی نهند بهتانم
گر هرگز ذره ای کژی باشددر من نه ز پشت سعد سلمانم
بر بیهده باز مبتلا گشتمآورد قضا به سمج ویرانم
بکشفت سپهر باز بنیادمبشکست زمانه باز پیمانم
در بند ز شخص روح می کاهماز دیده ز اشک مغز می رانم
بیهش نیم و چو بیهشان باشمصرعی نیم و به صرعیان مانم
غم طبع شد و قبول غم ها راچون تافته ریگ زیر بارانم
چون سایه شدم ضعیف در محنتوز سایه خویشتن هراسانم
با خنجر زخم یافته گویمبا کوژی خم گرفته چوگانم
اندر زندان چو خویشتن بینمتنها گویی که در بیابانم
در زاویه فرخج و تاریکمبا پیرهن سطبر و خلقانم
گوریست سیاه رنگ دهلیزمخوکیست کریه روی دزبانم
گه انده جان به یأس بگسارمگه آتش دل به اشک بنشانم
تن سخت ضعیف و دل قوی بینمامید به لطف و صنع یزدانم
باطل نکند زمانه ام زیرامن بنده روزگار پیمانم
والله که چو عاجزان فرو مانمهر گه که به نظم وصف او رانم
حری که من از عنایت رایشبا حاصل و دستگاه امکانم
رادی که من از تواتر برشدر نور عطا و ظل احسانم
ای آنکه همیشه هر کجا هستمبر خوان سخاوت تو مهمانم
بی جرم نگر که چون در افتادمدانی که کنون چگونه حیرانم
بر دل غم و انده پراکندهجمع است ز خاطر پریشانم
زی درگه تو همی رود بختمدر سایه تو همی خزد جانم
مظلومم و خیزد از تو انصافمبیمارم و باشد از تو درمانم
آخر وقتی به قوت جاهتمن داد ز چرخ سفله بستانم
از محنت باز خر مرا یک رهگرچند به دست غم گروگانم
چون بخریدی مرا گران مشمردانی که بهر بهایی ارزانم
از قصه خویش اندکی گفتمگرچه سخنست بس فراوانم
پیوسته چو ابر و شمع می گریموین بیت چو حرز و ورد می خوانم
فریاد رسیدم ای مسلماناناز بهر خدای اگر مسلمانم
گر بیش به شغل خویش برگردمهم پیشه هدهد سلیمانم