گنج

شمارهٔ ۱۸۹ - تفاخر و شکوی

تخم گشت ای عجب مگر سخنمکه پراکنده بر زمین فکنم
او بروید همی و شاخ زندمن ازو دانه ای همی نچنم
از فنای سخن همی ترسمکه بغایت همی رسد سخنم
آفتابست همتم گر چندعرضی گشت همچو سایه تنم
بار گشته ست پوست بر تن منچون توانم کشید پیرهنم
روزگارم نشاند بر آتشصبر تا کی کنم نه برهمنم
هر زمانی به دست صبر همیکردن آرزو فرو شکنم
گاه در انجمن چنان باشمکه فرامش شود ز خویشتنم
گه تنها ز خود شوم طیرهگویی اندر میان انجمنم
همه آتشکده شدست دلممن از آن بیم دم همی نزنم
که ز تف دل اژدها کردارپر ز آتش همی شود دهنم
سر به پیش خسان فرو نارمکه من از کبر سرو بر چمنم
منت هیچ کس نخواهم از آنکبنده کردگار ذوالمننم
گر ز خورشید روشنی خواهددیدگان را ز بیخ و بن بکنم
ای که بدخواه روزگار منیشادمانی بدانچه ممتحنم
تو اگر چه توانگری نه توییمن اگر چند مفلسم نه منم