شمارهٔ ۱۸ - در ستایش سلطان محمود
هوای روشن بگرفت تیره رنگ سحابجهان گشته خرف بازگشت از سرشاب
جهان چو یافت شباب ای شگفت گرم و ترستمزاج گرم وتر آری بود مزاج شباب
روان شده است هوا را خوی و چنان باشدچو وقت گرما پوشد حواصل و سنجاب
شگفت نیست که شنگرف خیزد از سیماباز آنکه مایه شنگرف باشد از سیماب
بسان کوره شنگرف شد گل از گل سرخبرو چو روشن سیماب ریخت قطره سحاب
زمین شده همه چون چشم کبک و روی تذروهوا شده همه چون دم باز و پر عقاب
ز بس که ابر هوا همچو بیدلان بگریستچو دلفریبان بگشاد گل ز روی نقاب
ز کوهسار سحرگه چو صبح صادق تافتگل مورد بگشاد چشم خویش از خواب
ز بهر آن که ببیند سپاه خسرو رابه راغ لاله پدید آمد از میان حجاب
به بوستان کمر زر ببست گلبن زردز بهر خدمت شاه زمانه چون حجاب
خدایگان جهان تاج خسروان محمودشه همه عجم و خسرو همه اعراب
به گاه ضرب همی زر و سیم بوسه زندز عز نامش بر روی سکه ضراب
سپهر خواست که بوسه زند رکابش رارسید می نتواند بدان بلند جناب
امید خلق به درگاه او روا گرددکه خسروی را قبله است و ملک را محراب
به تیره ابر و به روشن اثیر در حرکتز تیغ و تیرش آموختند برق سحاب
که برق وار جهد از نیام او خنجرشهاب وار رود از کمان به شتاب
یکی نسوزد جز جان دیو روز نبردیکی نبارد جز گرد مرگ روز ضراب
چو روی داری شاها به سوی هندوستانبه نام ایزد و عزم درست و رای صواب
به دولت تو ز بهر سپاه و لشکر توبه دشت آب روان گشت هر چه بود سراب
خیال تیغ تو در دیده ملوک بماندچنان که تیغ تو بینند روز و شب در خواب
ز بیم تو تنشان زخم خورده چون نیزه استز سهم تو دلشان همچو گوی در طبطاب
به بیشه هایی آری سپاه را که زمینشنتافته است بر او آفتاب و نه مهتاب
ز رودهایی لشکر همی گذاره کنیکه دیو هرگز در وی نیافتی پایاب
کنون ملوک به بستان و باغ مشغولندهمی ستانند انصاف شادی از احباب
نشانده مطرب زیبا فکنده لاله لعلبه پای ساقی گلرخ به دست باده ناب
ز آب گلها حوض و ز سایبان ایوانز چوب بتکده عود و ز آب ابر گلاب
تو را نشاط بدان تا کدام شهر زنیکدام بتکده سازی ز بوم هند خراب
ستاده مرکب غران به جای بربط و چنگگرفته خنجر بران به جای جام و شراب
تو هر زمان ملکا نو بهاری آراییکه عاجز آید ازو خاطر اولوالالباب
ببارد ابر و جهد برق تا پدید آردز خون دشمن بر خاک لاله سیراب
به رزم آتش افروخته است خنجر توبه پیش آتش افروخته که دارد تاب
کدام کشور کش نه ز دست تست امیرکدام خسرو کش نه ز دست تست مآب
ز بس امان که نبشتند از تو شاهان راز کار ماند شها دست و خامه کتاب
چنین طریق ز شاهان کرا بود که تراستبه حلم و عفو درنگ و به جنگ و جود شتاب
تو سیف دولتی و عز ملتی که تو راصنیع خویش به نامه خلیفه کرد خطاب
نصیب دولت و ملت ز خویشتن داریدرست کردی بر خویشتن همه القاب
شهی که ایزد صاحبقرانش خواهد کردچنین که ساخت ز اول بسازدش اسباب
کنون همی دمد ای شاه صبح نصرت و فتحهنوز اول صبح است خسروا مشتاب
همیشه تا فلک آبگون همی گرددگهی بسان رحا گه حمایل و دولاب
به دولت اندر ملک تو را مباد کرانبه شادی اندر عمر تو را مباد حساب
به بوستان سعادت چو زاد سرو ببالز آسمان جلالت چو آفتاب بتاب