گنج

شمارهٔ ۱۷۸ - شکایت از حاسدان

تاکیم از چرخ رسد آذرنگتا کیم از گونه چون باد رنگ
خاکم کز خلق مرا نیست قدرآبم کز بخت مرا نیست رنگ
شب همه شب زار بگریم چو شمعروز همه روز بنالم چو چنگ
عیشی در انده تیره چو گلطبعی از دانش روشن چو رنگ
در دل و در دیده من سال و ماهآذر برزین بود و رود گنگ
پشتم بشکست ز آسیب چرخزانکه بکبر اندر بینم پلنگ
طبع و دلم پرگهر دانش استزانهمه سختی که کشیدم چو سنگ
باشد پیوسته سپهر ای شگفتبا بد و با نیک به صلح و به جنگ
تیغ جهان گیران زنگار خوردآئینه غران صافی زرنگ
هین منشین بیهده مسعودسعدبرکش بر اسب قضا تنگ تنگ
خرد مکن طبع نه چرخیست خردتنک مکن دل نه جهانیست تنگ
نه نه از عمر نداری امیدنه نه در دهر نداری درنگ
از پی یک نور مبین صد ظلاموز پی یک نوش مخور صد شرنگ
تات نپرسند همی باش گنگتات نخوانند همی باش لنگ
سود چه از کوشش تو چون همیروزی بی کوششت آید به چنگ
روزی بی روزی هرگز نمانددر دریا ماهی و در کوه رنگ
ای که مرا دشمن داری همیهست مرا فخر و تو را هست ننگ
مردم روزی نزید به حسوددریا هرگز نبود بی نهنگ
والله اگر باشی همسنگ منگرت بسنجد به ترازوی سنگ