شمارهٔ ۱۷۲ - ستایش یکی از بزرگان
زهی در بزرگی جهان را شرفزهی از بزرگان زمان را خلف
نمایی به جود آنچه عیسی به دمنمایی به رای آنچه موسی به کف
نه با دشمنان تو در آب نمنه با دوستان تو در نار تف
یکی شربت آب خلافت که خوردبشد اشکمش همچو پشت کشف
مه از اول مه شود بار وربه آخر برآیدش عز و شرف
نبینی چو آبستنان هر زمانفزون گردد او را به رخ بر کلف
به میدان مکن در شجاعت سبقبه مجلس مکن در سخاوت سرف
نباید که خوانند این را جنوننباید که دانند آن را تلف
کجا دجله مدح تو موج زدچو بغداد گردد جهان هر طرف
ز بهر معانی چون در توهمه گوش کردیم همچون صدف
چگونه کنم شکر احسان توکه ناکرده خدمت بدادی سلف
تو آنی که ارواح ناطق کنیچو مادر پسر را به لطف و لطف
ستایش کنی مر مرا در سخنگهر می دهی مر مرا یا خزف
مرا دشمنانند و با تیر منهمه خاکسارند همچون هدف
گر آیند با جنگ من صف زدهبکوشند با من ز بهر صلف
نمایند در چشم من همچنانککشیده ز شطرنج بر تخته صف
چگونه بخایم در ایشان رطبکه در حلقشان نیست الاختف
بگیرم سر اژدهای فلکاگر رای تو گویدم لاتخف
بداری همی در کنف خلق راجهاندار دارادت اندر کنف
نصیب ولیت از سعادت سرورنصیب عدوت از شقاوت اسف