گنج

شمارهٔ ۱۶۸ - ستایش سیف الدوله محمود

شبی چو روز فراق بتان سیاه و درازدرازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز
ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخشبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز
برآمده ز صحیفه فلک چو شب انجمچو روز در دل گیتی فرو شده آواز
من و جهان متحیر ز یکدگر هر دوپدید و پنهان گشته مرا و او را راز
مرا ز رفتن معشوق دیده لؤلؤ ریزورا ز آمدن شب سپهر لؤلؤ ساز
چه چاره سازم کز عشق آن نگار دلمز شادمانی فردست و با غمان انباز
فراز عشق مرا در نشیبی افکندستکه باز می نشناسم نشیب را ز فراز
دلا چه داری انده به شاد کامی زیبتاب غم چه گدازی به ناز و لهو گزار
اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگردوگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
کسی چه دارد غم کش بود خداوندیبسان خسرو محمود شاه بنده نواز
خدایگان جهان سیف دولت آنکه برودر سعادت شد بر جهان دولت باز
بسوخت خانه ظلم و بکند خانه کفربرید بیخ نیاز و درید جامه آز
کند چو گرم کند باره عقاب صفتعقاب مرگی گردد سنان او پرواز
برند بی شک هر روز خسروان بزرگبه پیش خانه او چون به پیش کعبه نماز
گذشت سوی حجاز آفتاب کینه اواز آن همیشه بود تافته زمین حجاز
به خواب دیدست اهواز تیغ او زان روز تب تهی نبود هیچ بقعه اهواز
ندید یارد دشمن سپاه او را رویاز آنکه بر وی کوته شود بقای دراز
کجا تواند دیدن گوزن طلعت شیرچگونه یارد دیدن کوزن چهره باز
خدایگانا شادی فزای و رامش کننبید بستان از دست دلبران طراز
مباد زین ده خالی خجسته مجلس توهمیشه تا به جهان در حقیقتست و مجاز
ز نزهت و طرب و عز و شادکامی و لهوز چنگ و بربط و نای و کمانچه و بگماز
به شاد کامی در عز بیکرانه بزیبه کامرانی در ملک جاودانه بتاز