شمارهٔ ۱۶۶ - صفت اراده خویش و آرزوی سفر خراسان
چو عزم کاری کردم مرا که دارد بازرسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز
شبی که آز برآرد کنم به همت روزدری که چرخ ببندد کنم به دانش باز
اگر ندارم گردون نگویدم که بداروگر نتازم گردون نگویدم که بتاز
نه خیره گردد چشم من از شب تارینه سست گردد پای من از طریق دراز
به هیچ حالی هرگز دو تا نشد پشتممگر به بارگه شهریار وقت نماز
چو در و گوهر در سنگ و در صدف دایمز طبع و خاطر از نظم و نثر دارم راز
ز بی تمیزی این هر دو تا چو بندیشمچو بی زبانان هرگز به کس نگویم راز
نمی گذارد خسرو ز پیش خویش مراکه در هوای خراسان یکی کنم پرواز
اگر چه از پی عزست پای باز به بندچو نام بندست آن عز همی نخواهد باز
بیا بکش همه رنج و مجوی آسانیکه کار گیتی بی رنج می نگیرد ساز
فزونت رنج رسد چون به برتری کوشیکه مانده تر شوی آنگه که بر شوی به فراز