شمارهٔ ۱۴۶ - مدح امیر ابونصر پارسی
بونصر پارسی سر احرار روزگارهست از یلان و رادان امروز یادگار
آبیست از لطافت و بادیست از صفابحریست از مروت و کوهیست از وقار
همت به روی و رایش بفراخت چون قمرفضل از نصیب خلقش بشکفت چون بهار
ایوان به وقت بزم نبیند چنو سخیمیدان به گاه رزم نبیند چنو سوار
عنفش همی بر آب روان افکند گرهلطفش همی بر آتش سوزان کند نگار
از خشم و عنف او دو نشانست روز و شباز مهر و کین او دو نمونست نور و نار
بر دشمنان بگشت به قهر آسمان نهادبر دوستان بتافت به جود آفتاب وار
تا در میان باغ بخندد همی سمنتا در کنار جوی ببالد همی چنار
خندیده باد نزهت او را لب طرببالیده باد نعمت او را تن یسار
چون اوج چرخ دولت عالیش مهروارچون بیخ کوه حشمت باقیش پایدار