شمارهٔ ۱۴۳ - مدحی دیگر از آن پادشاه
ای آذر تو بافته از غالیه چادراندر دل عشاق ز دست آذرت آذر
زلفین تو ریحان دل عشاق تو جنتدیدار تو خور دیده عشاق تو خاور
نه سرو سهی چون تو و نه لاله خودرونه طرفه چین چون تو و نه لعبت آذر
اندر دل عشاق تو آنست ز عشقتکاندر دل حساد شهنشاه ز خنجر
سیف دول آن شاه که از رای رفیعشگشتست جهان هنر و رادی انور
ای شاه سخی دست که درگاه سخاوتلفظت درر افشاند دستت در و گوهر
ای شاه تو خورشیدی زیرا که چو خورشیدنور تو رسیدست به آفاق سراسر
لرزان شده از بیم سر تیغ تو فغفورترسان شده از هول سر گرز تو قیصر
تو شاه جهانگیری ای شاه جهاندارتو خسرو صفداری ای خسرو صفدر
ای چتر تو را نصرت و تأیید شده یاروی تیغ تو را فتح و سعادت شده یاور
در صدر چو خاقانی و در قدر چو هوشنگدر عدل چو نوشروان در جنگ چو نوذر
حیران شود از وصف تو وصاف سخنگویعاجز شود از نعمت تو دانای سخنور
فرخنده کناد ایزد روی تو چو رایتیار تو خداوند جهاندار کروگر
گه کار تو این نزهت و این کشتن کفاردر دست تو گه خنجر و گه زرین ساغر
رخسار نکوخواه تو چون لاله خود رنگرخسار حسود تو شده چون گل اصغر