گنج

شمارهٔ ۱۴۰ - صفت فیل و مدح آن پادشاه

همی گذشت به میدان شاه کشورعظیم شخصی قلعه ستان و صفدر
بسان گردون رفتار و رنگ و فعلشچو ماه بر روی آئینه منور
چو چرخ و عقدش تابان بسان انجمچو ابر و برقش غران به جای تندر
نه باد لیکن در جنگ باد صولتنه کوه لیکن در حمله کوه پیکر
بسان مرکز بر مرکز معلقبه زیر گنبد چون گنبد مدور
به پای گرد برآرد ز کوه بابلبه یشک خاک برآرد ز حصن خیبر
به گاه رفتن ماننده سماریچهار پایش مانند چار لنگر
گه دویدن مانند اسب تازیرونده اسبی از نیکویی مصور
زمین نوردی زین خنگ زیور اسبیکه هست زیور اسبان خنگ زیور
سرین و گردن و پشت و برش مسمنمیان گرده و پای و رخش مضمر
به گاه جستن مانند برق لامعگه دویدن مانند باد صرصر
به شکل چنبر ناوردگاه سازدوگر بخواهی بیرون جهد ز چنبر
چو چرخ محور گردد به گاه جولانچنانکه گردد زو خیره چرخ محور
نه از مؤخر پیدا ورا مقدمنه از مقدم پیدا ورا مؤخر
زوهم پیش شود او گه دویدناگر کنندش با وهم هیچ همبر
چنان دود چو دوانی برابر او راکه پای بیرون بنهد ز خط مسطر
ز هیچ چیز نترسد بسان نیزهز هیچ باک ندارد بسان خنجر
چگونه خنجری آن خنجری که وصفشهمی نگنجد کس را به خاطر اندر
سپهر صورت تیغی که از صحیفه شبه جای زهره و تیر و نجوم دو پیکر
هزار کوکب مریخ گشته پیداکه حکمشان همه نحسست بر عدو بر
چو وهم لابد اندر شود به هر دلچو عقل ناچار اندر شود به هر سر
ز گونه گونه عرضهاست پر جواهرولی جواهر او را عرض چو جوهر
چنین شنیدم از مردمان داناکه می بسنبد الماس گوهرآور
دروست گوهر و الماس طبع تیغشچرا نسنبد الماس وار گوهر
چو چرخ و نورش مانند نور کوکبچو آب و فعلش مانند فعل آذر
ز نور او شده روز حسود مظلمز صفوتش شده عیش عدو مکدر
چو وصل شاه جهان یافت او ز شادیعروس وار بیاراست تن به زیور
چو نوعروسان زین روی دایم اکنونگهی لباسش احمر بود گه اخضر
هر آن تنی که بدین تیغ گشت بی جاننباشد او را هول نکیر و منکر
غذای او همه مغز عدوی بی دینلباس او همه از خون مرد کافر
چو آتشست و بسوزد دل مخالفوز آب گردد افزون فروغ اخگر
هر آنکه روزی در دهر گشت کشتهازو طلب کند او جان به روز محشر
اگر نداری باور همی حدیثمازو بری به گه کارزار کیفر
همیشه باشد ازو مملکت به رونقچو کلک باشد با او همیشه یاور
چگونه کلکی کلکی کزو بزایدهزار معنی چون زاید ز مادر
چو یار دلبر معشوق و سرو قامتچو مرد بیدل گریان و زرد و لاغر
چو کار گیتی بسته گره ز گیتیچو رنگ خورشید رنگش ز تابش خور
بسان ماه و چو پیدا شد از سپهرشبه نور معنی گردد سپهرش انور
چو از سپهر فرو شد چو ماه روشنشود سپهرش تاری و تیره یک سر
به رنگ زر شده بیماروار و او راز مشک بالین و ز سیم ناب بستر
اگر ز بالین تیره شود سر او راولیک تنش به بستر همه منور
ز بیم آنکه سر او چو تنش گرددهمی خضاب کند سر به مشک اذفر
بسان مستان از ره رود به یک سوز باده گویی خورده ست یک دو ساغر
از آنکه در خم مانند رنگ و بویشبه رنگ لعل بدخشی و بوی عنبر
به جامی از وی گردد غمی نشاطیبه جرعه از وی گردد جبان دلاور
به جام زرین همچون گل موجهدرونش احمر باشد برونش اصفر
گهی چو مرد معمر ولیکن از اوشود به طبع جوان مردم معمر
معین من به گه مدح شاه عالمکه هست بر همه شاهان دهر سرور
امیر غازی محمود سیف دولتخدایگان جهان شاه دادگستر
شهی که دارد ظاهر چو پاک باطنشهی که دارد مخبر چو خوب منظر
مراد او را گشته قضا متابعهوای او را گشته قدر مسخر
زمین ز پایه تختش فزود رتبتفلک ز عالی قدرش گرفت مفخر
شده ز سهمش تاری هزار خانهشده ز نامش روشن هزار منبر
سپید گشته به مدحش هزار خاطرسیاه گشته ز شکرش هزار دفتر
به گاه بخشش مانند حاتم طیبه گاه کوشش مانند رستم زر
نه با سنانش جوشن بود چو جوشننه با حسامش مغفر بود چو مغفر
به خواب دید غضنفر حسام او زآنز تب نباشد خالی تن غضنفر
ز بس که شاهان بوسند فرش او راشدست فرشش ز آثار لب مجدر
به پیش خاطر او آفتاب تاریبه نزد همت او آسمان محقر
شها ز عدل تو چونان شدست گیتیکه باز جفت شد از بیم با کبوتر
شده نگون ز نهیب تو تاج کسریشده خراب ز بیم تو قصر قیصر
منور است به رأی تو هفت گردونمزین است به روی تو هفت کشور
فراخته ست برای تو چتر و رایتفروخته ست به فر تو تخت و افسر
ز نور روی تو عالم شدست روشنز بوی خلق تو گیتی شده معطر
همی سعود بود حکم نجم زهرهچو گشت رای تو شاها برو مجاور
بلند گردون با همتت زمین استبزرگ دریا با فک تست فرغر
ز ذوالفقار تو آن دیده اند شاهانکه خلق دیدند از ذوالفقار حیدر
به نزد خلق ظفر زآن ستوده باشدکه مر حسام و سنان تراست رهبر
اگر چه شعر رهی نیست شهریارابه لفظ و معنی با شعرها برابر
ز دق مسلم باشد ز عیب خالینباشد از سخن هیچ کس مزور
چو بنده پیش تو مدحت کند روایتدهان بنده به مدحت شود معنبر
هر آن مدیح که خالی بود ز نامتبودش معنی منحول و لفظ ابتر
سخن به مدح تو نازد خدایگاناچنانکه اخبار از هاشمی پیمبر
نکرد شاها بنده هیچ وصف نادرکه در صفات معانی نشد مکرر
تمام کرد یکی مدحتی چو بستانز وزن و معنی لاله ز لفظ عبهر
چنانکه راشدی استاد این صناعتکند فضایل آن پیش شه مفسر
بدیهه گفته ست اندر کتابخانهبه فر دولت شاهنشه مظفر
بدان طریق بنا کردم این که گویدحکیم راشدی آن فاضل سخنور
رونده شخصی قلعه گشای و صفدرپناه عسکر و آرایش معسکر
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعز وزن مجتث باشد به وزن کمتر
خدایگانا امروز راشدی رابه فر دولت سلطان ابوالمظفر
رسید شعر به شعری و شد به گیتیچو جود کف تو اشعار او مشهر
ز شعر اوست همه شعرهای عالمچنانکه هست همه فعل ها ز مصدر
چو نثر او نبود نثر پر معانیچو نظم او نبود نظم روح پرور
اگر نباشد پیشت رهی مصدقوگر نداری مر بنده را تو باور
حدیث کردن بی حشو او نگه کنبدین قصیده که امروز خوانده بنگر
دهند بی شک افاضل بدان گواهیاگر به فضلش سازد رهیت محضر
هر آنکه یارش اقبال شاه باشدطریق شعر بود نزد او میسر
خدایگانا می خور به شاد کامیبه لحن چنگ و به آرامی نای و مزمر
به روی حوری رویش چو نقش مانیز دست ترکی قدش چو سرو کشمر
به روی ماه تمام و به چشم نرگسبه زلف عنبر ناب و به قد صنوبر
به آب رویش نور جمال پیدابه خم چشمش سحر حلال مضمر
زیاد بادت از بخت هر زمان عزفزونت بادا در ملک هر زمان فر
همیشه تا ز زمین بردمد بنفشههمیشه تا ز فلک می بتابد اختر
به فر و شادی و لهو و نشاط بنشینز عمر و دولت و شادی ملک بر خور
همیشه دولت تو یاور و مساعدهمیشه ناصر تو ایزد کروگر
زمانه رای تو را گشته همچو بندهسپهر قدر بلند تو را چو چاکر
همیشه چتر تو را یمن و فتح همرههمیشه تیغ تو را نصر و سعد همبر