گنج

شمارهٔ ۱۳۱ - مرثیه عمادالدوله ابوالقاسم و گریز به ستایش سلطان ابراهیم

گمان بری که وفا داردت سپهر مگرتو این گمان مبر اندر وقاحتش بنگر
نهد چو چشمه خورشید بچه ای در خاکچو نوعروسان بندد ز اختران زیور
نه شرمش آید ویحک همی ز کف خضیبنه باک دارد از اکلیل بر نهاده به سر
فغان ز آفت آن روشنان تاری فعلهمه مخالف یکدیگر از مزاج و صور
سروی این بره سالخورده بر گردونبه زخم تیزتر از حد رمح و تیغ و تبر
کدام قصر برآورده سر ز گاو فلککه آن نه باز شد تا نکرد زیر و زبر
دو پیکریست برین اژدهای پیکرخوارعزیز و خوار نخواهد گذاشت یک پیکر
مجوی خیره ز خرچنگ کژرو کژ چنگمسیر راست گزین و مریز خون جگر
چه باشی ایمن ازین خفته در نخیز که هستستنبه شیری نعمت شکار عمر شکر
ز خوشه ای که برین مرغزار گردونستچنانکه خواست به کوشش که هرگز بر
ترازوییست که آن را قضا همی سنجدسبک به پله خیر و گران به پله شر
بهش که بر سر تو کژدمی است زود گزایکه گشت نیشش چون به زندگانی بر
از این کمان کشیده چرا نداری باککه تیر ناوکش آسان کند ز کوه گذر
بزیست ماده درین بیشه دوازده بخشکه هست خرده بسی جان شیر شرزه نر
بسا که تشنه ازین دلو خشک دولابیچو آب خواست به زهر آب گشت کامش تر
ز ماهیی که درین آبگون بی آبستبترس و او را خونی یکی نهنگ شمر
چو شوخ جانورانیم راست پنداریندیده ایم حوادث نخوانده ایم عبر
چمیده ایمن بعضی به صیدگاه بلانشسته بهری ساکن به زخم جای خطر
بهایمیم وخوشیم نی این و نه آنکه در بهایم حزم است و درو حوش حذر
فساد چرخ نبینیم و نشنویم همیکه چشم ها همه کورست و گوشها همه کر
بسا کسا که مه و مهر باشدش بالینبه عاقبت ز گل و چوب گرددش بستر
چه فایده ز زره با گشاد شست قضاچه منفعت ز سپر بانفاذ زخم قدر
اگر ز آهن و فولاد تفته حصن کنیچو حال آید دست اجل بکوبد در
به روشنی و به خوشی عیش غره مشوکه ظلمت از پس نورست و زهر زیر شکر
دری که بر تو گشاید در هوا مگشایرهی که با تو نماید ره هوس مسپر
دم تو ناگه خواهد گسست سخت مدمبر تو دشمن خواهد درود رنج مبر
سپهر گشت دایه گریز ازین دایهزمانه بودت مادر شکوه ازین مادر
به راهت اندر چاهست سر نهاده متازبه جامت اندر زهرست ناچشیده مخور
عیار چرخ بگیر و نهاد دهر ببینبساط حرص به پیچ و لباس آز بدر
گمان یقین شد طبع تو را میار مثلخبر عیان شد چشم تو را مگوی سمر
اگر ز عبرت خواهی که صورتی بینیبه مرگ خاصه سلطان روزگار نگر
عماد دولت ابوالقاسم آنکه حشمت اونهاد خواست جهان را همی نهاد دگر
برآمدش گه کین گرد تیره از دریابخاستش گه مهر آب روشن از آذر
به طوع هر که به خدمت نکرد چنبر پشتبه کره گردن او را کشید در چنبر
نه لفظ همت او برده بود نام سپاسنه چشم نعمت او دیده بود روی بطر
بزرگوارا بر هر کس از مصیبت توهمان رسید کز الماس تیز بر گوهر
بجست هوش دل از درد این عظیم عنابخست گوش سر از رنج این مهیب خبر
ز غم وفات تو در مغزها زد آتش موجهمی بخیزد در دیده ها ز آب شرر
ز صولت تو نرستی هژبر آهن چنگز هیبت تو نجستی عقاب آتش پر
فلک دعای تو را همچو حرز داشت عزیزجهان ثنای تو را همچو ورد خواند از بر
چو نیست لفظ تو رنجست گوش را ز سماعچو نیست روی تو در دست هوش را ز بصر
دریغ روی تو از فرو نور چون خورشیددریغ قدر تو در برزو زیب چون عرعر
اجل براند سحر بر تو شام حور به غدرچنانکه نیز نپیوست شام تو به سحر
نبود سودی جان تو را ز حمله مرگز بیکرانه سلاح و ز بی عدد لشکر
اگر نه تیر قضا بی حجاب سفتی جانهزار جان گرامی فزون شدیت سپر
چو میل تو به سفر بود هم ز راه تو رابزرگ همت تو داشت بر بزرگ سفر
تو آن بلند محل بودی و بزرگ عطاکه چرخ با تو زمین بود و بحر با تو شمر
صفات جاه تو را هندسی نکردی حدخصال خوب تو را فلسفی نکردی مر
نه باک داشت همی خنجر تو از الماسببرد گوی همی باره تو از صرصر
نبود حزم تو ناگشته همنشین صوابنخاست عزم تو نابوده همعنان ظفر
پس از وفات تو بازار نوحه گر داردچو در حیات تو بازار داشت خنیاگر
سزد که هست ز تو ماتمی به هر خانهکه بود فضله انعام تو به هر کشور
به مجلس تو بریده نشد صله ز صلهبه درگه تو گسسته نشد نفر به نفر
شریف صدر تو بودی ملاذ هر مفلسرفیع رأی تو گشتی پناه هر مضطر
هنرنمای نبیند به از تو خواسته باشسخن فروش نیابد به از تو مدحت خر
همه هنر بگذارد کنون هنرپیشههمه ثنا بنوردد کنون ثناگستر
نه بیش یازد نیکو سخن به نظم و به نثرنه بیش تازد صاحب غرض به بحر و به بر
نماند رزمی کان را سیه نشد شوکتنماند بزمی کان را نگون نشد ساغر
روا بود که پس از روز تو نتابد مهرسزا بود که پس از جود تو نروید زر
پس از وفات تو از کاشکی چه خیزدمانکه در حیات تو سودی نبودمان ز مگر
عجب نباشد اگر صبر ما هزیمت شدکه آب دیده به پیکار او کشید حشر
نه آگهی که عزیزان تو به ماتم توبه چشم و سینه همه لاله اند و نیلوفر
سیاه روزان چون بر تو ریختند سرشکعجب نریخت سپهر و سیه نشد اختر
کدام تن که ازو این فزع نبرد قرارکدام دل که در او این جزع نکرد اثر
به جایگاهی بودی ز کبریا و علوکه پایگاه ندیدست وهم از آن برتر
نبود قطع تو در دانش فلک پیماینگشت مرگ تو در خاطر ستاره شمر
به نعمت تو که این بس عظیم سوگندستکه این خبر چو شنیدم نداشتم باور
که دیده بود که کوهی برآید از بنیادکه گفته بود که چرخی در افتد از محور
چو شب سیاه شود نور روز در تابشچو خاک خشک شود آب بحر بی معبر
برو که روضه اقبال گشت پژمردهبرو که آتش امید گشت خاکستر
مباد چرخ که با چون تویی کند پیکارمباد دهر که بر چون تویی کشد خنجر
تو را کمال و هنر هیچگونه سود نداشتکه خاک و آب سیه بر سر کمال و هنر
بزرگی تو بماند و تو رفتی و عجبستکه کس عرض را قایم ندید بی جوهر
بنای سنت پیغمبر از تو بود آبادبود شفیع تو پیش خدای پیغمبر
همه جهان را سیراب داشتی به عطابه روز محشر سیراب گردی از کوثر
نبود چون تو نشگفت از آنکه چون تو نبودکه پرورنده تو بود شاه دین پرور
ظهیر دولت و دین بوالمظفر ابراهیمکه دین و دولت ازو یافتند زینت و فر
به عدل شاهیش آراسته ست هر بقعهبه نام فرخش افروخته ست هر منبر
فلک نیارد هرگز چنو فلک همتجهان نبیند هرگز چنو جهان داور
سپهر داد بدو ملک تا به جاویدانخدای ملک بدو وقف کرد تا محشر
فدای جاهش جاه همه جهان یکدستنثار جانش جان همه جهان یکسر