شمارهٔ ۱۲۹ - باز در ثنای او
آلت رامش بخواه گوهر شادی بیاررعد مثال این بزن ابر نهاد آن ببار
خلق همی بنگری روز و شب اندر نشاطجز طرب اندر جهان نیز ندارند کار
خاک نبینی به ره خرده نقره بساطابر نبینی ازو ریزه کافوربار
شهر ز دیبای روی نغزتر از بوستانراه ز خوبان شهر خوبتر از قندهار
روی چو دوزخ زمین گشت ز سبزه بهشتفصل گرفته جهان شد به زمستان بهار
نز پی شادی همی هیچ دلی را ملالنز پی مستی همی هیچ سری را خمار
تابد چون مه همی روی بت خوش سخنخندد چون گل همی جام می خوشگوار
دانی امسال چیست جهان به سورست شادکه ساخته سازش همی گردون پیرار و پار
عمده پاینده ملک خاصه خسرو رشیدآمد باز از عراق شاد دل و شاد خوار
جاه و بزرگی عدیل عز و سعادت ندیمدولت و تایید جفت نصرت و اقبال یار
فتح و ظفر همرکاب فخر و شرف هم عنانیمن رفیق یمین یسر قرین یسار
داشته در زیر ران سرسبکی خوش خرامرهبر و هامون نورد که برو دریا گذار
چرخی و در زیر او تابان شکل هلالکوهی و بر روی او رخشان زر عیار
کشتی شوریده بحر کوکب تاریک شبقلعه روز نبرد آهوی وقت شکار
باد تکش کوفته بر تپش برق تیغرعد دمش خاسته در دل ابر غبار
خاصه سلطان بر او مهر صفت از بهاوان فلک آسای رخش چون فلک اندر مدار
ساعت ساعت بر او رأی ملک را نظرمنزل منزل برو سعد فلک را نثار
دیده ز چرخ کمال مهری بس نورمندیافته از بحر ملک دری بس شاهوار
داد به شهزاده ای زاده شاهی چنودر هنر مملکت دیده نبد روزگار
ز پشت آن شهریار که زیر دور سپهردیده دولت ندید روی چنو شهریار
آن پسر تاجدار تا که برافراخت تاجهر دم بوسد زمین پیشش هر تاجدار
جود بدو چیره دست مجد بدو شاد کامعقل بدو زورمند ملک بدو کامگار
ای به بر مهر تو مهر فروزان سهاوی به بر کین تو آتش سوزان شرار
با ادب و عقل تو چرخ نباشد قویبا تلف جود تو کوه ندارد یسار
تا تو به فرخنده فال رفتی از پیش شاهنداد حضرت فروغ نیافت دولت قرار
پنجه سبز چنار لرزان بود از دعادیده نرگس به باغ زرد شد از انتظار
گشتی مانند ابر بر سرکه های تندرفتی مانند باد در دل شبهای تار
نه باکت آمد ز شیر نه ترس بودت ز تیغنه مانده گشتی ز کوه نه رنجه گشتی ز غار
بودت هر خار زار تازه تر از گلستانگشتت هر سنگلاخ نرمتر از مرغزار
بوم خراسان بدید بر کف تو جام زرشرم زد و می برست لاله از لاله زار
هر که همی مدح خواست داد بدان مدح زرآمد و مدح تو گفت کرد بدان افتخار
لابد چونین بود کافی و بسیار فنبی شک زینسان رسد محتشم نامدار
طبع چو دریا فراخ رای چو گردون بلندعزم چو شمشیر تیز حزم چو کوه استوار
با ادب دلپسند با سخن جان فروزبا خرد بیکران با هنر بی شمار
با همه عالم جواد وز همه گیتی فزوندر همه میدان تمام بر همه دانش سوار
آنکه به صد ناز شاه بر کشدش پیش تختوانکه به صد فخر ملک پروردش برکنار
تا تو بیاراستی حضرت عالی به فرگشت جهان پر بخور گشت زمین پر بخار
رود ز خوبان دهر جست بر رود زنمی ز بتان طراز خواست کف می گسار
روی زمین کوفتی نام نکو یافتیاینت ستوده سفر اینت گزین اختیار
کاری کردی بزرگ تا که بماند جهانماند اندر جهان قصه آن یادگار
همسر شکر شده ست مدح تو بر هر زبانهمتک بادست و ابر نام تو در هر دیار
ای ز همه مفخرت عرض تو بسته حلیوی ز همه مکرمت نفس تو کرده شعار
دانم پوشیده نیست بر دل بیدار توکه من چه بینم همه در فزع این حصار
چو بوم خسبم ز بیم در شکم این مضیقچو زاغ خیزم ز ترس بر سر این کوهسار
دو لبم از باد خشک دو رخم از اشک ترگونه ام از درد زرد پیکرم از غم نزار
چو رعد هر شامگاه نالم از رنج سختچون ابر هر بامداد گریم از درد زار
بگرددم سر چو باد بخیزدم دم چو دودبلرزدم دل چو برگ بپیچدم تن چو مار
شخص نوانم ز ضعف بر نسق چفته نالچهره ز خون سرشک بر شبه کفته نار
کار ز سختی چو سنگ عیش به تلخی چو زهرجای به تنگی چو کور روز به ظلمت چو قار
قامتم از بار رنج همچو کمان تو گوژسینه ز تیر بلا چون هدف تو فگار
داری جاه عریض مرتبت سرفرازبه نزد سلطان حق خسرو خسرو تبار
هست محلی تمام عالی چون آسمانهست زبانی فصیح بران چون ذوالفقار
به حق داد آفرین به نعمت شاه زمینکه برکشی مر مرا زین غم و زین اضطرار
امید عالی تویی وفا کن امید منزانکه امیدم به تست جمله پس از کردگار
تا بفروزد زمین چشمه گیتی فروزتا بنگارد جهان چرخ زمانه نگار
دست به رادی گشای طبع به شادی زدایروز به دولت شمر عمر به راحت گذار
بساط ایوان ملک به پای رتبت سپرعنان فرمان شاه به دست اقبال دار
مهری چون مهر تاب چرخی چون چرخ گردسروی چون سرو بال ابری چون ابر بار
داده و انگیخته مجلس بزم تو راجام بلورین فروغ مجمر زرین بخار