شمارهٔ ۱۲۵ - مدیح دیگر از آن بزرگ
دوال رحلت چون بر زدم بر کوس سفرجز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر
چو حاجیان ز می از شب سیاه پوشیدهچو بندگان زمجره سپهر بسته کمر
به هست و نیست در آرد عنان من در مشتچو دو فریشته ام از دو سو قضا و قدر
مباش و باش ز بیم و امید با تن و جانمجوی و جوی ز حرص و فتوح در دل و سر
مرا به چون شود و کاشکی و شاید بودحذر نگاشته در پیش چشم یک دفتر
اگر چه خواند همی عقل مرمرا در گوشقضا چو کارگر آمد چه فایده ز حذر
گه از نهیبم گم شد همی چو ماران پایگهم ز حرص برآمد همی چو موران پر
تن از درنگ هراس و دل از شتاب امیدبه طؤ و سرعت کیوان همی نمود و قمر
چو خار و گل ز گل و خار روی و غمزه دوستز تف و نم لب من خشک بود و مژگان تر
وگرنه گیتی خشک از تف دلم بودیز اشگ چشمم بر خنگ زیورم زیور
بدان دم اندر راندم همی ز دیده سرشگدل از هوا رنجور و تن از بلا مضطر
به لون زر شده روی من از غبار نیازبه رنگ می شده چشم من از خمار سهر
نه بوی مستی در مغز من مگر زان مینه رنگ هستی در دست من مگر زان زر
رهی چو تیغ کشیده کشیده و تاباناثر ز سم ستوران بر او به جای گهر
اگر چه تیغ بود آلت بریدن منهمی بریدم آن تیغ را به گام آور
وگر به تیزی گردد بریده چیز از تیغازو همی به درازی بریده گشت نظر
چو آفتاب نهان شد نهان شد از دیدهنیام او شب دیرنده تیره بود مگر
مخوف راهی کز سهم شور و فتنه اوکشید دست نیارست کوهسار و کور
که از جگر جگر من چون خون دل گشتهگهی ز خون دلم خون شده دل اخگر
گهی چو خاک پراکنده دل ز باد بلاگهم چو پوست ترنجیده دل ز آتش حر
شهاب وار به دنبال دشمنان چو دیوفرو بریدم صد کوه آسمان پیکر
گهی به کوه شدی هم حدیث من پروینگهی به دشت شدی هم عنان من صرصر
بسان نقطه موهوم دل ز هول بلاچو جزء لایتجزا تن از نهیب خطر
ولیک از همه پتیاره ایمن از پی آنکمدیح صاحب خواندم همی چو حرز زبر
عماد دولت منصور بن سعید که یافتفلک ز فرش قدر و جهان ز قدرش فر
به باغ انس که رویش چو گل شکفته شودز بهر سایل و زایر سعادت آرد بر
به قوت نعم و پشت نعمت اویستامید یافته بر لشگر نیاز ظفر
کجا سفینه عزمش بر آب حزم نشستنشایدش مگر از مرکز زمین لنگر
شکوه جاهش گر دیده را شدی محسوسسپهر و انجم بودی ازو دخان و شرر
ز ماده بودن خورشید را مفاخر تستکه طبع اوست معانی بکر را مادر
ز بهر آنکه به اصل از گیاست خامه اوباصل هم ز گیا یافتند زهر و شکر
به نعت موجز تیغش زمانه را ماندکه بر ولی همه نفع است و برعد و همه ضر
بزرگوار کریما چو طبع تو دریاستشگفت نیست ز طبع تو گوهر و عنبر
مکارم تو اگر زنده ماند نیست شگفتکه مجلس تو بهشت است و دست تو کوثر
ندید یارد دشمن مصاف جستن تواگر چه سازد از روز و شب سپاه و حشر
نکرد یارد بی رای تو ممر و ممارسپهر زود ممار و نجوم تیز ممر
به حل و عقد همی حکم و امر نافذ تورود چو ابر به بحر و رسد باد به بر
اگر نباشد فرمان حزم تو مقبولابا کند ز پذیرفتن عرض جوهر
وگر ز عزم و ز حزم تو آفریده شدیبه طبع راجع و مایل نیامدی اختر
بساختند چهار آخشیج دشمن از آنکه رأی تست به حق گشته در میان داور
به چرخ و بحر نیارم تو را صفت کردنکه چرخ با تو زمین است و بحر با تو شمر
ز بهر روی تو خورشید خواستی که شدیشعاع ذره ش چون نور دیده حس بصر
به روز بخشش تو ابر خواستی که شدیز بهر جود کف تو چو قطره های درر
بهی ز خلق و هم از خلقی و عجب نبودکه هم ز گوهر دارند افسر گوهر
به نعمت تو که تا غایبم ز مجلس تونکرد در دل من شادی خلاص اثر
ببند گو در عمرم زمانه را چو نعمنمی گشاید از مجلس تو بر من در
در آب و آذرم از چشم و دل به روز و به شبنه هیچ جای مقام و نه هیچ جای مقر
ولیک مدح و ثنای تو را به خاطر و طبعچو چندن اندر آبم چو عود بر آذر
ز شوق طلعت و حرص خیال تو هستمبه روز چون حربا و به شب چو نیلوفر
رضا دهی به حقیقت که کارم اندر دلمگر به سر برم این عمر نازنین به مگر
ز فرق تا به قدم آتشم مرا دریابکه زود گردد آتش به طبع خاکستر
به مجلس تو ز من نایب این قصیده بس استکه هیچ حاجت ناید به نایب دیگر
نمی توانم خواندنش به نام در یتیمکه عقل و فکرش امروزه مادرست و پدر
ز شرق و غرب ز رایت همی امان خواهدکه هست او را بر طبع و خاطر تو گذر
همیشه تا ماه از قرب و بعد چشمه مهرگهی چو چفته کمان گردد و گهی چو سپر
زمانه باشد آبستنی به روز و به شبسپهر باشد بازیگری به خیر و به شر
به پای همت بر فرق آفتاب خرامبه چشم نعمت در روی روزگار نگر
شراب شادی نوش و نوای لهو نیوشلباس دولت پوش و بساط فخر سپر
ولیت سرو سهی باد سرکشیده به ابرعدوت سرو مسطح که برنیارد سر
ز دست طبع همیشه به تیغ اره صفتبریده باد چو ناخن عدوت را حنجر