شمارهٔ ۱۱۹ - مدح سلطان سیف الدوله محمود
نه از لب تو برآید همی به طعم شکرنه با رخ تو برآید همی به نور قمر
نه چون تو صورت پرداخت خامه مانینه چون تو لعبت آراست تیشه آزر
نه از زمانه تصور شود چو تو صورتنه آفتاب تواند کند چو تو گوهر
به نور آذری و از تو در دیده ام آببه لطف آبی و از تست در دلم آذر
مرا چو عقلی در سر به مهر شایستهمرا چو جانی در تن به دوستی در خور
ولیک سود چه دارد که با دریغ همیبرفت باید ناخورده از جمال تو بر
بدین زمانه ز فردوس هر زمان رضوانهمی گشاید بر بوستان خرم در
دمیده باد بر اطراف عنبر ساراکشیده ابر بر آفاق دیبه ششتر
چو ناف آهو گشته همه هوا ز بخورچو پر طوطی گشته همه زمین ز خضر
دریغ و درد کزین روزگار پر نزهتچو زهر می شودم عیش ز انده دلبر
دریغ آنکه ندیده تمام روی تو مننهاد باید رویم همی به راه سفر
ز بهر آب حیات از پی رضای توزمین به پیمایم همچو خضر و اسکندر
چنان بخواهم رفتن ز پیش تو صنماکه وهم خواهد بودن به پیش من رهبر
خبر نگویدت از من مگر که ابر بهارنسیم ناردت از من مگر نسیم سحر
اگر جوازی یابم ز شهریار جهانکه اختیار ملوکست و افتخار بشر
به بحر در کنم از آتش دلم صحرابه بادیه کنم از آب دیدگان فرغر
امیر غازی محمود سیف دولت و دینکه قصد او فردوس است و دست او کوثر
مبارزی که عدیل سنان اوست اجلمظفری که قرین حسام اوست ظفر
چو آفتاب ازو باختر ستاند نورهنوز ناشده پیدا تمام از خاور
نماند آز چو شد کف راد او معطینماند جور چو شد روی روشنش داور
فلک زمین سزد ار جود او بود بارانجهان عر بود ار روی او شود جوهر
مدیح خوانش را بوستان سزد مجلسخطیب نامش را آسمان سزد منبر
خدایگانا در رتبت و سخا آنیکه چرخ با تو زمین است و بحر با تو شمر
که دید هرگز از ابیات وصف تو مقطعکه یافت هرگز در بحر مدح تو معبر
هنوز روز معالیت را نبوده صباحهنوز باغ بزرگیت را نرسته شجر
چو چوب خشک بسوزد اثیر گردون رااگر ز آتش خشمت جهد ضعیف شرر
دلیلش از من کایدون ندیده هیچ آتشز تف خشم تو گشتم چو سوخته اخگر
ضعیف و بی دل گشتم شها که گر خود راز زندگان شمرم کس نداردم باور
نه بستر از تن من هیچ آگهی یابدنه هیچ آگه گردد تن من از بستر
چنان بماندم در دست روزگار و جهانکه تیغ تافته در دست مرد آهنگر
ضمیر پاکم نشگفت اگر به آتش دلز رویم آمد پیدا چو گوهر از خنجر
اگر به چشم هدایت نگشت گیتی کوروگر به گوش حقیقت نگشت گردون کر
چرا که نشنودم این همه به عدل سخنچرا که آن نکند سوی من به مهر نظر
از آن غمی شده ام من که غم دلم بشکافتمگر نخواهد جز در میانش کرد گذر
بسان مزمر بخت مرا میانه تهی استاز آن بنالم چون زیر زار بر مزمر
به پیش تخت تو شاها گله نکردم منز بخت تا نشدم سخت عاجز و مضطر
بسان عودم تا آتشی به من نرسدپدید ناید آنچم به دل بود مضمر
به نزد دشمن اگر نیست روی سرخم زردبه نزد دوست اگر نیست چشم خشکم تر
چو روی آبی روی مرا مباد بهاچو چشم نرگس چشم مرا مباد بصر
خدایگانا بر من چرا نمی تابیچو می تابی بر خلق این جهان یکسر
نه تو فروتری اندر بزرگی از خورشیدنه من به خدمت تو کمترم ز نیلوفر
منم چو ذره و تو آفتاب عالمتابز جود خویش چو خورشید ذره می پرور
وگر تو سایه ازین جان خسته برداریبه خاک خویش کنم خون خود به باد هدر
اگرچه آتش را قربی و عزتی باشدبه نفس خویش عزیزست نیز خاکستر
گرچه در و گهر قیمتی بود در کانوگرچه زاید از گاو دریهی عنبر
ولیک سنگ بود مایه ثبات یکیولیک تلخ بود حاصل زهاب دگر
منم چو گوهر در سنگ خشک تن پنهانمنم چو عنبر در گاو بحر دل مضمر
سحاب دست تو خورشید را دهد مایهلعاب کلک تو شاخ امل برآرد بر
به دولت تو بود روح در تن حیوانبه مکنت تو بود باده در دل ساغر
سخا به دست تو نازان چو تن به جان و روانامل به دست تو حیران چو دیده اعور
ز بهر مدح تو و حمله عدو هستمبه بزم و رزم چو کلک و چو نیزه بسته کمر
اگر ببری سر از تنم چو کلک به تیغچو کلک رویدم از بهر مدحت از تن سر
وگر چو عنبر بر آتشم بسوزی پاکمدیح یابی از من چو بری از عنبر
نیم چو آهو کز کشور دگر بچردنهد معطر نافه به کشور دیگر
بسان بازم کش چون داری اندربندشکار پیش تو آرد چو باز باید پر
عجب نباشد کز منت ایادی توچو طوق قمری بر گردنم بماند اثر
دو تا چرا شوم از تو اگر کمان نشدمتهی چرا شوم از تو اگر نیم ساغر
به مدحت اندر بسیار شد مرا گفتارزیان بود چو فراوان خورند شهد و شکر
ز آب رویم قطره نماند جز که خلابنماند ز آتش طبعم مگر که خاکستر
خدایگانا دانی که چند سال آمدکه جز به درگه تو مر مرا نبود مقر
شبان و روزان بیدار و مضطرب ماندهز بهر گفتن مدحت چو لاله و عبهر
بساط شکر تو گسترده ام به کوشش طبعنهال مدح تو پرورده ام به خون جگر
به وصف مدح تو آکنده در دل اندیشهبه نظم وصف تو اندوخته به دیده سهر
ز بهر آن را تا بر زمانه جلوه کنندمدیح های تو را ساختیم ز جان زیور
وگر بخواهد از بهر چشم زخم اکنوندو دیده چو شبه بر بندمش به گردن بر
اگر به دفتر من جز مدایح تو بودتنم ز بند بلا بسته باد چون دفتر
وگر سپهر ز خورشید سازدت دیهیممرصعش کنم از مدح تو بزرگ و نام آور
به طعنه گوید دشمن که کار چون نکنیز کار گردد مردم بزرگ و نام آور
چگونه کار توانیم کرد بی آلتحسام هرگز بی قبضه کی نمود هنر
درست شد که زمانه است مر مرا دشمنبه جز زمانه مرا دشمن دگر مشمر
ز زاد و بومم بر کند و هر زمان و کنونهمی بماندم از صد هزار گونه عبر
از آنکه هستم ازو و از آنکه هست از منبسنده کردم یک چند گه به خواب و به خور
اگر به کودکی امیدوارم از فرزندچگونه باشدم امید پیری از مادر
رهی پسر را اینجا به تو سپرد امروزکه دی رهی را آنجا به تو سپرد پدر
بدان مبارک خانه همی رود ملکابدان مقام رساند مرا خدای مگر
جهان گذارم در نیک و بد بسان قضازمین نوردم در روز و شب بسان قدر
چو ریگ و ماهی باشم به کوه و در دریاچو شیر و تنین خسیم به بیشه و کردر
چو باد شکر گزارم ز تو به خاص و به عامچو مهر مدح رسانم ز تو به بحر و به بر
دعا و شکر تو گویم به درگه کسریثنا و مدح تو خوانم به مجلس قیصر
همیشه تا بدمد بر فلک ز مهر ضیاهمیشه تا بچکد بر زمین ز ابر مطر
بر آسمان جلالت بتاب چون خورشیدبه بوستان عدالت ببال چون عرعر
نگاهبان تنت باد عدل چون جوشننگاهبان سرت باد داد چون مغفر