گنج

شمارهٔ ۱۱۰ - مدح ابونصر پارسی

ای یل هامون نورد ای سرکش جیحون گذاراز تو جیحون گشت هامون روز جنگ و وقت کار
عزم تو در هر نخیزی آتشین راند سپاهحزم تو در هر مقامی آهنین دارد حصار
مانده گرد از باره تو خاره را در سنگلاخگشته خون از خنجر تو آب در هر جویبار
تا تو نافذ حکم و مطلق دست گشتی در عملبیش یک ساعت ندیدند از برای کارزار
درعها ذل مضیق و خودها رنج غلافتیغ ها حبس نیام و مرکبان بند جدار
زآن نهنگ کوه شخص وز آن هژبر چرخ دورزآن هیون ابر سر وز آن عقاب باد سار
کوه با مغز کفیده چرخ با روی سیهابر با پر شکسته باد با پای فگار
رودها کوبی به روز و بیشه ها مالی به شبروزهای روشن دشمن کنی شبهای تار
کرده بدرود و فرامش رامش و عشرت تمامنه هوای رود و ساز و نه نشاط می گسار
داستان رزم های تو کند باطل همیدر زمانه داستان رستم و اسفندیار
یک شب از دهگان به چالندر کشیدی لشکریچون زمانه زورمند و چون قضا کینه گذار
در هوا بگداخت ابر از تاب تیغ تو چو مومبر زمین بشکافت کوه از نعل رخش تو چو نار
کوهها در هم شکستند ابرها بر هم زدندتازیان اندر عنان و بختیان اندر مهار
پویه کردند از ره باریک بر شمشیر تیزغوطه خوردند از شب تاریک در دریای قار
ابرها بردی ز گرد اندر سر هر تند شخرودها راندی ز خون اندربن هر ژرف غار
کوفتی بر خطه ناکوفته هرگز برانبادهای تیز قوت ابرهای تند بار
چون علم های گشاده بندهای سبز سوزبا سنان های کشنده شاخ های تیز خار
لشکر یأجوج رخنه ساخته بر کوهسارراست چو سد سکندر حصن های استوار
شخص هاشان برده از خلقت نهاد نارونمغزهاشان خورده از غفلت شراب کوکنار
آب خورده با هژبران بر سر هر آبگیرخواب کرده با پلنگان بر سر هر کوهسار
صبحدم ناگه چو با تکبیر بگشادی عنانخاست از هر سو خروش گیر گیر و داردار
شد حقیقتشان که اکنون هیچ کس را زان گروهیک زمان زنهار ندهد خنجر زنهار خوار
بر فرار کوهها کردند یک لحظه درنگدر مضیق غارها ماندند یک ساعت بشار
تو در آن بقعت پراکندی به یک نعره سپاهتو از آن تربت برآوردی به یک حمله دمار
چاشتگه ناگشته و نابسته زان بقعت نماندیک سر پیکار جوی و یک تن زنار دار
مغزهاشان را نثاری دادی از برنده تیغخانه هاشان را بساطی کردی از سوزنده نار
سعد و نحس دوستان و دشمنان آمد پدیدچون ظفر کرد از مسیر باد پایان آن شمار
از برای آنکه در پیکارگه روی هواپر ستاره آسمان را کردی از دود و شرار
چون سمن زاری کند زین پس سباغ از استخواندشت هایی را که از خون کرده ای چون لاله زار
ره نوشتی فتح و نصرت یارمند و پیشروبازگشتی بخت و دولت بر یمین و بر یسار
آمد از دهگان سبک پایی که یکجا آمدنداز سوار و از پیاده فتنه جویی ده هزار
تو شبانگه بر گرفتی راه و اندر گرد توبسته جان ها و میانها بندگانت استوار
طبع از اندیشه به جوش و جان از آشفتن به رنجتن ز علت نادرست و دل ز فکرت بی قرار
از میاه راوه بگذشتی به یک منزل چو بادتا شده تر تنگ های مرکبان راهوار
رفته و جسته ز هول و سهم تیغ و تیر تودر گشن تر بیشه شیر و تنگ تر سوراخ مار
ره بریدی و تو را توفیق یزدان راهبرجنگ جستی و تو را اقبال سلطان دستیار
ناگه آمد بانگ کوس سابری از سیراراست گویی بود نالان بر تن او زارزار
تو ز غبن ننگ و حرص جنگ شوریدی چنانکشیر نر شورد ز بانگ آهو اندر مرغزار
در میان گرد بانگ کوس بونصری بخاستنصرتش لبیک ها کرد از جوانب هر چهار
چون پدید آمد مصاف دشمن پرخاشجویتو ز جا انگیختی نعره زنان با سی سوار
زیر ران آن بادپای رعد بانگ برق جهدر کف آن تارک شکاف عمر خوار جان شکار
بر لب دریای کینه آمد و بارید و خاستخون چون آغشته روین کرد چون سوده شخار
نیز جان جان را بخست از هیبت تابنده تیغنیز کس کس را ندید از ظلمت تاری غبار
گشته مانده دستبرد پر دلان اندر نبرداز دو جانب همچو دست نرد مانده در قمار
خاسته در کوشش از گرز گران زخم سبکساخته در حمله با تیغ تنگ تیر نزار
عمر و مرگ آمیخته در یکدگر چون روز و شبابر و گرد آمیخته در یکدگر چون پود و تار
تیغ بران مغزهای سرکشان را مشتریتیر پران عمرهای گردنان را خواستار
آتش خنجر پس پشت آب راوه پیش رویتو چه گویی مرگ دادی هیچ کس را زینهار
تیغ هندی چون ز خون های دلیران راند جوینیزه خطی ز سرهای سران آورده بار
گشته پران از کف او نیزه و زوبین و تیردر هوا ده تیروار راست در ده تیروار
کشته بر کشته فکنده پشته بر پشته نمودپنج فرسنگ کشیده طول و عرض رهگذار
تو سبک زان آذری کیشان ز بهر کرکساندعوتی بس با تکلف کردی ابراهیم وار
یک سوار رزم ساز از پیش تو بیرون نشداینت سعی چرخ و عون بخت و فضل کردگار
سایرا کان نصرت بونصر دید از آسمانسطوتی دیگر نهیب و لشکری دیگر شعار
دشمنی مرگ تلخ اندر سرافکندش گریزدوستی عمر شیرین در دلش خوش کرد عار
نه میسر گشتش از ادبار خودساز نبردنه مهیا گشتش از اقبال تو راه فرار
چون مخیر شد میان جستن و آویختنکرد آب راوه را بر آتش تیغ اختیار
در عزیمت جنگ بودش چون بدید آن رستخیزدر هزیمت خویش را بر زد به آب از اضطرار
آب راوه گردنش بگرفت و چندانش بداشتتا سبک مالک روانش را به دوزخ داد بار
جان او در انتظار زخم شمشیر تو بودهر شب آن پتیاره اندر خواب دیدی چند مار
من چنین دانم که او این مرگ را فوزی شمردزانکه برهانید او را از عذاب انتظار
زین پس آب راوه را چون خدمتی زاینسان بکرداز سپاه خود شمر وز بندگان خود شمار
تیر مه میدان رزم و موسم پیکار توآمد و آورد فتح سایری پیشت نثار
در نهان عصیان همی ورزند رایان سلهورچه از بیم تو طاعت می نمایند آشکار
این زمستان گر چنین ده فتح خواهی کرده گیرمن بهر ده ضامنم لشکر سوی چالندر آر
کمترین بنده ت منم و اندک ترین عدت مراستتو بر این عدت مرا بر دیده ایشان گمار
من به توفیق خدا و قوت اقبال تونیست گردانم رسوم بت پرستی زین دیار
تا در قلعه من از کشته بپوشانم زمینتا لب راوه من از برده بپیوندم قطار
وین هنر مشمر بدیع از من که قابل طبع منهر هنر کو دارد از طبع تو دارد مستعار
ای ز مردان جهان اندر کفایت برده دستدستبردت شد جهان را صورتی از اعتبار
شاد باش و دیر زی کامروز بزم و رزم راآفتابی با فروغی آسمان با مدار
رستم ناورد گردی حیدر پیکار ویلاز تو تازه نام رخش و تازه ذکر ذوالفقار
ملک و دین را نصرتی کردی که از هندوستاناین حکایت ماند خواهد تا قیامت یادگار
شغل را چون تو کمر بندی نیابد پادشاهچاره را چون تو خداوند نیارد روزگار
نام جویی دولت آموزد همی بی شک ترانام جویی را چو دولت نیست هیچ آموزگار
بخت تو پیروز باشد بر همه نهمت که اولشکری دارد قوی از حسن رای شهریار
تا تو را نزدیک او در کار کرد این چاشنی استگوهر اقبال تو هرگز نگرداند عیار
ای فروزان رای و معطی دست ساکن طبع توآفتاب عقل و بحر رادی و کوه وقار
بوم هندوستان بهشتی شد ز فر و جاه توبد دلی و نیستی نابود گشت از بیخ و بار
آن ظفر یابی تو در میدان که اهل کفر و شرکشد ز پیکار تو ناقص دوده و ابتر تبار
وان شجاعی روز کوشش را که همچون روز حشرزلزله از هیبت تو در جبال و در قفار
و آن جوادی صدر بخشش را که امید جهاندارد از کف تو معشوق حصول اندر کنار
با گل بر و می جود تو جمع سایلانایمنند از زخم خار و بیغم از رنج خمار
ناتوانان گشته از اقبال تو رستم توانبی یساران گشته از احسان تو قارون یسار
از پی انگشت و کفت آفرید ایزد مگرخامه گوهر نشان و خنجر گوهر نگار
تا همی پیر و جوان گردد جهان از دور چرخپیری او در خزان باشد جوانی در بهار
از جوانی تا به پیری در صلاح ملک و دینرای پیرت باد با بخت جوانت سازگار
همچنین بادی ز دانش در هنرها چیره دستهمچنین بادی به دولت بر ظفرها کامگار
همچنین از شاخ های بخت بار فتح چینهمچنین در باغ های طبع تخم مدح کار
هم به صدرت قصه های زایران را التجاهم ز نامت مدح های مادحان را افتخار