شمارهٔ ۱۰۷ - در مدح علاء الدوله مسعود
ز غزو باز خرامید شاد و برخوردارعلاء دولت مسعود شاه شیر شکار
خدای ناصر و نصرت رفیق و بخت قرینظفر دلیل و زمانه مطیع و دولت یار
سپه به غزو فروبرده و درآوردهبه آتش سر خنجر ز شرک دود و دمار
ز شیر رایت همواره پیشه کرده هواز شیر شرزه تهی کرده بیشه ها هموار
جهان فروخته زان رای آفتاب نهادبه زیر سایه آن چتر آسمان کردار
به باد مرکب کرده بهار شرک خزانبه ابر دولت کرده خزان عصر بهار
فکنده زلزله سخت بر مسام زمیننهاده ولوله صعب بر سر کهسار
به حد تیغ زمین را بساط کرده ز خونبه گرد رخش هوا را مظله زد ز غبار
خدایگانا آن خسروی که گرودن بستبه خدمت تو میان بنده وار چاکروار
به طوع و طبع کند ناصر تو را یاریبه جان و تن ندهد حاسدتر از نهار
ز رای تست خرد را دلیل و یاری مگرز دست تست سخا را منال و دست گزار
به غزو روی نهادی و روی روز به گردکبود کرده چو نیل و سیاه کرده چو قار
ز کوه صحرا کردی همی ز صحرا کوهبه آن تناور صحرانورد کوه گذار
حصار شکل هیونی که چون برانگیزیشبه زخم یشک سبک برکند ز بیخ حصار
نه بازداردش از گشتن آتشین میداننه راه گیردش از رفتن آهنین دیوار
ز آب خنجر تو آتشی فروخت چنانکز آن سپهر و ستاره دخان نمود و شرار
چنان شکفت ز خون مرغزار کوشش توکه نصرت و ظفر آورد شاخ بأس تو بار
چو آب و آتش و بادی به تیغ و نیزه و تیربه وقت حمله و هنگام رزم و ساعت کار
ز پشت پیل تو بر مغز شیر باری خشتکه پیل شیر شکاری و شیر پیل سوار
کدام خسرو دانی که نه به خدمت توگرفت آرزوی خویش را به مهر کنار
کدام رای شناسی که نه ز هیبت توکمند تافته شد بر میان او زنار
عدوی تو که گرفتار کینه تو شودشکوه نایدش از شرزه شیر و افعی و مار
چه جست ز آتش و خار نهیب تو نشگفتکه سر دو کند نمایدش پیش آتش و خار
چو رزم را ستد و داد نام نیک یلاندو صف کشند دو سو خون دو رسته بازار
ز جان فروشان در رسته ها ز خوف و رجاخروش خیزد پیش و پس و یمین و یسار
مبارزت را بر مایه سود باشد نیکبلی و بد دلی آن جا زیان کند بازار
نبرده گردان بینند چون تو را بینندچو آب و آتش در شور عرصه پیکار
به حمله رخش برون داده رستم داستانبه ذوالفقار زده چنگ حیدر کرار
به سوی دشمن تو تیر تو چنان بپردکه از قریحت و از دیده فکرت و دیدار
ز بند شست تو اندر گشاد چون بجهدعجب مکن که ز سکانش بگذرد سوفار
جهان نگر ملکا تا چگونه شعبده کردبه اعتدال شب و روز را نهاده قرار
نگارگر فلک جادوی بهار آرایبهاری آورد اینک چو صد هزار نگار
هوای گریان لؤلؤ فشاند بر صحراصبای پویان شنگرف ریخت بر کهسار
شد از نشاط بهار جمال طلعت توشکوفه ها را از خواب دیده ها بیدار
ز بانک موکب رعد و ز تاب خنجر برقسیاه کرد هوا را سپاه دریا بار
ز سایه ابر بگسترد فرش بوقلمونز شاخ بلبل بگشاد لحن موسیقار
چو باد گشت به جوی اندر آب و لاله نگرچه مست گشت کز آن باده خورد بر ناهار
نبود باید می خواره را کم از لالهکه هیچ لحظه نگردد همی ز می هشیار
به تازه تازه همی بوستان بخندد خوشبه نوع نوع همی آسمان بگرید زار
نشاط جوی و فلک را به کام خود یله کننبید خواه و جهان را به کام دل بگذار
همیشه تا به جهان زیر این دوازده برجبود جهت شش و اقلیم هفت و طبع چهار
زمانه خورده زمین را به طبع در یک سالجوان و پیر کند دور آفتاب دو بار
تو را بدانچه کنی رای پیر و بخت جوانبه حل و عقد ممالک مشیر باد و مشار
سر و دل فرحت را مباد رنج و ملالگل و مل طربت را مباد خار و خمار
به نور و تابش بادی همیشه چون خورشیدبه قدر و رتبت بادی چو گنبدوار
به فخر و محمدت و شکر و مدح مستظهرز عمر و مملکت و عز و بخت برخوردار