بخش ۸۲ - جنگ خرسان با دیوان
ز خرسان رای عفریتان تبه شدز بخت تیره روزشان سیه شد
سپه شیران چو مرغان بیابانبه وادی خصومت رهزن جان
به روی و موی از زنگی سیه رنگچو زنگی آفریده از پی جنگ
ز دیوان در وغا نگریختندیچو خرس و خرسباز آویختندی
از ایشان بیم راج و بیم درشنهمه تن بیم بهر جان دشمن
به جنگ هر یکی زان خرس پرکیندو خرس آسمان دادند تحسین
کسی زانها به حال خود نمی دیدکه دشمن دست و پای شان ببرید
بگفتندی کزینسان زخم غم نیستکه موی خرس و کاه کوه کم نیست
تن خرسان ز خنجر غرق خوننابشده انگشت شان اخگر بدان آب
ز طبع آب گردد اخگر انگشتچنان کاخگر شود از آذر انگ شت
چرا زان آب گشت انگشت اخگرمگر کان آب بود آتش به گوهر؟
گلیم خرس سیل خون نمودندکشان خصمان خود را در ربودند
عدو بگذاشت و نگذاشتندیبه مرگش غرق در خون داشتندی