گنج

بخش ۸۰ - نمودن راون طلسم رام را به سیتا جهت فریب دادن او و زاری کردن سیتا و دلاسا دادن ترجنا او را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۵ بیت
به افسون ساز دیوی داد پیغامطلسمی کن به تقلید سر رام
کمانی چون کمان آن یگانهکزان تیری توان زد بر نشانه
کمانی بر به نزد آن سمنبرکه تا نومید گردد زن ز شوهر
به نومیدی نماند اختیارشضرورت با من افتد کار و بارش
دوان آمد به سیتا خورد سوگنددروغی گفت با او راست پیوند
که رام و لچمن و هنونت و میمونبه بختم کشته گشته در شبیخون
سپاهم زد شبیخون بر سر رامبه عالم زو نماند اکنون بجز نام
فرو خوردند دیوان لشکرش راکنون آرند پیش من سرش را
ترا هر چند کز مرگش رسد دردضرورت صبر می باید برآن کرد
مرا اکنون دعا کن ای دلارامکه پردازم به جان تو به از رام
پری حیرت زده ماند از بیانشبجز لاحول نامد بر زبانش
نیامد در دلش هر چند باورحزین شد زین سخن حور سمن بر
که دل را ذکر کلفَت، کلفَت آردخرد را فکر وحشت، وحشت آرد
دل از تیغ زبانِ مدعی ریشبسی بگریست مه ب ر طالع خویش
هماندم پر فریب آن دیو تیرهدر آمد با طلسم خویش خیره
مشعبد پیشه کار خویشتن ساختکمان و سر به پیش راون انداخت
که کشتم رام را اینک سر رامبه انصاف از تو خواهم راون انعام
کمان و سر، مه مشکین کمان دیدبرو باران قوسی خون ببارید
به خون غلطید همچون مرغ بسملتو گفتی زد کمانش تیر بر دل
خلاف عادت دهر جفا کیششد از قوس قزح، بارندگی بیش
ز بیهوشی نماندش عقل بر جایسرایت کرد زهر غم سراپای
ز حیرت خویشتن را ساخته گمگهی در گریه و گه در تب سم
گهی شوریده،گه آشفته،گه مستخبر اصلاً نه از پا و نه از د ست
چو دیوانه سخن گوید به دیوارزبانش با کمان آمد به گفتار
کمانا! طول عمرم را زدی راههمانا روز قوسی هست کوتاه
چرا با من حدیث او نگوییکه چون من عمرها همدوش اویی
به یادت هست یا خود نیست آیاکه بودی در میان رام و سیتا
زهت چون رام را شد همدم گوشخدنگ قامتم کردن در آغوش
مرا تیرت هدف کرده همان روزکه بشکستی به دست رام فیروز
چو بود آرامگاهت پنجۀ رامشدت شاخ گوزن شیرکش نام
بر اعدا می نمودی تیر بارانکنون آماج کردی جان یاران
مرا تیر کمان ابرویش کشتتو تیر خود نگه می دار در مشت
کمان رام حکم انداز چونستکمان ابرویش را ساز خونست
به شکل ابرو یش دل بود قربانکه باشد مرکمان را خانه قربان
دلم بی ابرویش کاری نیایدکه قربان بی کمان کس را نشاید
کمانا! آرزویم بود از رامکه تو آیی به لنکا همره رام
کند ساز تو خوش از آتش منبدوزد از خدنگی جان راون
ندانستم که تو تنها بیاییهلاکم را سر جانان نمایی
مگر بودی جدا از رام چون منکه بر وی گشت تنها چیره دشمن
وگر چون جان من بودی در آن مشتچسان دیدی که دشمن دوست را کشت؟
تو هم گویی چو بخت من شکستیکه در میدان دل دشمن نخَستی
چو می دیدم کمان ابرو یش خمقیامت می شدی بر من در آن دم
کنون بی دوست می بینم کمانشندانم چیست حال ابروانش
ترا زین بار غم چون نشکند پشتکه دردش عالمی را چون مرا کشت
کمان شد قد من چون ابروِ دوستهمان شد آنچه بر وی خواهش اوست
کمانی تو و من خم چون کمانمیقین شد بر هلاک خود گمانم
بیا تا هر دو در آتش نشینیمجهان بی ابروی جانان نبینم
کمان آزار چون دادی پری راوبال از قوس نبود مشتری را
و زان سر کو طلسمی بوده بی تنبران مه عشق زد تیغ سرافکن
پری از حیرت سر سر فرو پیشبه جان بگریست خون بر کشتۀ خویش
نه بر دل سوخت آن مه تازه داغیشهید خویش را روشن چراغی
همی گفت این نوا از دیده و ز لبسیه بخت مرا شد ر وز چون شب
به پیشانیِ بختم باد صد خاککزو دارم گریبان چون جگر چاک
چه یارا خصم را بر رام آزادوگر عشقا تو راندی تیغ بیداد !
خجل راون ز آزارش پشیمانکه در ماتم عروسی کرده نتوان
روان شد کین قدر خر نیز داندکه هرگز مرده کام دل تواند
ضرورت شد نگهبانان او رابه جان دادن تسلی ماهرو را
سروش عشق در عالم خبر کردزهی دردی که در دشمن اثر کرد
نهانی گفت با او ترجتا نامکه دل برجای دار از جانب رام
مشو پروانه کاتش بی فروغستهمه گفتار این حاسد دروغست
حسد بر نیک بختان نیست تاواننمیرند از دعای زاغ گاوان
بر اوج آسمان عیسی است هشیارنه آن کو دشمن دین کرد بردار ۱
کنون غمگین مباش ای حور سیماکه آمد رام بهر فتح لنکا
همین بدخواه خود را کشته بشماربه جان شکرانۀ حق را به جا آر
چو بشنید از زبان آن نکو فالدل مه یافت تسکینی به هر حال