بخش ۴۸ - جنگ کردن جتایو با راون و کشته شدن جتایو به دست او و بردن او سیتا را به لنکا
به بی رویی کشان می بردش از مودو چار اندر هوا شد با جتایو
به فریادش جتایو شد خبردارز بانگ طبل گردد باز بیدار
به راون پنجه زد کرگس چو شهبازکه بومی بر هما شد چنگل انداز
نصیحت کردش اول آخر آن جنگهم از منقار می کَند و هم از چنگ
همی زد راون دون زبون گیربه قصد جان کرگس ترکشی تیر
زمانی دیر با هم جنگ کردندبه خون روی هوا را رنگ کردند
به راون طُرفه جنگی کرد کرگسکه در عالم نکرده پیش از ان کس
شکسته چتر و بیرق با ارابهفکندش بس خراب اندر خرابه
چو کرگس کرد ارابه نیست و نابودبیفتاد از هوا صندوق نمرود
برآمد باد نمرود از دماغشکه آن کرگس به خواری کرد داغش
به خشم آنگه ز جا برخاست راونسلاح جنگ خویش آراست راوان
ز کف بگذاشت موی آن پری راوداعی داد جنگ سرسری را
تنش گشت ازغضب پولاد یک لَختبه نعره زد طپانچه بر رخش سخت
به زور هرچه در خود داشت کوشیدبه تیر آنگه هوا را روی پوشید
ز پاسخهای او چون کار نگشادغضب شد راون و در حیرت افتاد
بریده زه جتا یو بر کمانشنه خنجر ماند ثابت نی سنانش
بجز تیغی نمانده حربه با دیوکشید آنگه به کین تیغ مهادیو
پر و بالش برید از تیغ لامعکزان شد نسر طائر نسر واقع
چو راون کشته راهی گشت با اوطپان در خون همی گفتی جتا یو
چه شد بر کرگسی گر یافتی دستعقاب تیر رام اندر کمین است
در آوانی که جنگ سخت افتادز دست خود پری را دیو سر داد
به حیرت غرق در دریای اندوههمی گشتی صنم در دامن کوه
به پای هر درخت افتاد آن سروکه کردی رام هر یک را گمان سرو
همی گفت ای عدم بند جهانجودلت چون می نسوزد بر جتا یو
وفایش بین که چون نیکو نهاد استبه دلسوزی ما در خون فتاده ست
خدنگی ن ه به زه با تیغ بر کشبه خاک انداز همچون دیو سرکش
وگر خود می نریزی خون راونبه قتلش نامزد فرمای لچمن
چو راون بر جتا یو شد ظفرمنددلیر آمد به قصد آن شکر خند
به کف بگرفت موی آن پری بازبه سوی شهر لنکا کرد پرواز
بهشتی در بغل عفریت دوزخهمی رفت و گفتا طالع آوخ
چرا شد بر زمرُد، مار گستاخبه چاک دامن گل خار گستاخ
زبون زهر شد بهرچه تریاککه از آتش نباشد آب را پاک
پریشان شد ز صرصر شمع کافورپریشانی نباشد طرفه از نور
بسی آتش زده در خرمن صبربه خود پیچان ز غم چون برق در ابر
زمانه ساخت نوش و نیش با همچو روز شادمانی و شب غم
ملک گفتا که عیسی را تب آمدفلک گفتا که مه در عقرب آمد ۳
رهین گرد بادی گشت گلبرگبه عمر نازنین شد چیره تر مرگ
به جان بود آن پری زان دیو خونخوارچو جان در دست بد بختی گرفتار
فتاد آن حور عین در بند خناسچو ماه چارده محبوس در راس
چنان بربود گویی برد ابلیسصواب طاعت پاکان به تلبیس
نیفتد بی قضای آسمانیبه بند مرگ آب زندگانی
به حالش نوحه گر شد بانگ خلخالزمین و آسمان بگریست زان حال
ز گوش و گردنش گوهر فرا ریختنه گوهر اشک مرغان هوا ریخت
غم هجرش قیامت گونه انگیختستاره بر زمین چون آسمان ریخت
گل افشان از هوا می رفت تا رامز گل پی برده آید بر گل اندام
نه دست آ ن سهی قد گلفشان شدبهشتی باغ را گویی خزان شد
مگر دانسته مرگ خود به هجرانبه روح خود از آن شد خود گل افشان
فکندی جامه هر جا پاره پارهکه می شد زان جگرها پاره پاره
گریبان چاک حور پاکدامانقصب بشگافت گویی ماهتابان
به کوهی پنج میمون دید یکجانشان را زیوری انداخت سیتا
گواهی رنگ و روی درد پر دردفکنده پاره ای زان کسوت زرد
گذاری کرد راون پس ز دریارسانیدش به زرین شهر لنکا
طلب فرمود زان پس دیو غدارز عفریتان نامی هشت سردار
به فوج صد هزاران داد فرمانکه جای خردوخر مانده ست ویران
در آنجا رفته هر دم جان بب ازندکمین کرده به قصد رام تازند