گنج

بخش ۲۴ - آمدن راجه جسرت از شهر اوده در ترهت به جهت کدخدائی رام

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۷ بیت
دل جسرت به غایت شادمان شدهمان ساعت خوشش آمد روان شد
چو داد این مژده بخت کیقبادیزده کوس سفر با طبل شادی
به دست نوبتی کوس سفر سازبه طبل شادمانی شد هم آواز
ز بس شادی برآورده پر و بالروان فیل و حشم هر یک ز دنبال
به پشت پیل تخت بخت بنهادچو زرین قلعه ای بر کوه فولاد
به جانش گشت راحت محنت راهبه شهر ترهت آمد بع د یک ماه
جنک با رام و لچمن چند منزلبه استقبال او رفتند خوشدل
فزود آیینه بندی رونق شهرغلط گفتم چه شهر آرایش دهر
به شهر آیینه بندی از رخ رامبه نو خورشید بندی یافته نام
فرود آورد اندر جشن گاهیشده مهمان شاهی کج کلاهی
جنک در پیش جسرت دست بستهدو زانو از پی خدمت نشسته
ز بس آیین مجلس ساز کردهزمین بر آسمان صد ناز کرده
به زیر سایه بانها گلعذارانچو بر گلزار ابر نو بهاران
پریزادان به رقص و نغمه سرگرمسراپا شوخی و سرتا قدم شرم
جدا هر گوشه بزم میگسارانبه نقل و باده سر خوش جرعه خواران
جنک را گفت جسرت چیست تدبیربه کار خیر نتوان کرد تأخیر
جنک مشاطه را کرده اشارتکه رو اهل حرم را ده بشارت
که سیتا را بپوشانند زیورعروسانه بیارایند دختر
ز حسنش گرچه بد مشاطه معزولبرای رسم شد در کار مشغول
چو زد شانه به فرق آن پری رویز آرایش فرو نگذاشت یک موی
چو دست عشق زلفش از درازیبه پا می کرد با خلخال بازی
ز زلفش موی بافی گشت آیینکه تا نفتد ز پای خویش پایین
چو دیده موی بندش گفت معجرکه دایم بسته بادا این ستمگر
چو زیب کاکل مشکین او دیدبنفشه در چمن زان طره ببرید
به در پر کرد فرق دلستان ر ابه شب بنموده راه کهکشان را
ز مروارید گوشش زهره بی تابکه می افزود نور از آتش و آب
به پیشانی چو عقد گوهر آویختگل از شبنم به پیشانی عرق ریخت
زمین از سایۀ آن نازنین حورسرا پا گشته غرق زیور و نور
ز سرمه مست تر شد چشم مستشز پان شاداب لعل می پرستش
حدیث آن دهان یارای من نیستسخن کوته که جای دم زدن نیست
به رو چون خور تُتقها بسته از نورجمالش بی نقاب از دیده مستور
ز عفت ساخته گلگونه را سازحیای او نقابِ مقنع انداز
بسا خون ریخت ناز خود نمایشبه دستش خونبها رنگ حنایش
کف دستش حنا را رنگ بشکستلب لعلش مگر زد بوسه بر دست
لباس سرخ کرده پای تا فرقسراپایش ز زیور در گهر غرق
جمالش چون نمود آرایش عشقبر آرایش فزود آرایش عشق
به پایش گشت رنگ آرای جاوکشفق را زد به پشت پای جاوک
به سیمین ساق او زر بوسه می دادخوش آن سیمی که زر در پایش افتاد
چو چشم عاشقان شد گوهر آمایبه بتخانه پرستشگر به یک پای
به خلوتگه برهمن آتش افروختز بعد بید عود هوم چون سوخت
گره زد دامن معشوق و عاشقنموده با درون ب یرون موافق
بران هر دو دعای بید می خواندبه گرد آتش طاعت بگرداند
ز شادی مست جام بی غش عشقهمی گشتند گرد آتش عشق
به گرد شعله گشت آن چشمۀ نورکه گردد گرد شمعش آتش طور
به شمع روی شان پروانه جان باختکز آتش روی ایشان باز نشناخت
بدن برگرد آتش کرده رقصانبه گرد یکدگر گشتند از جان
به گرد خویش خواهم گشتن امروزکه می گردم به گرد آن دل افروز
ز هر جانب مبارکباد برخاستز اهل نغمه هم فریاد برداشت
نثار هر دو مه گوهر فشاندندچو گوهر داده شد اختر فشاندند
برای رونمایی تازه باغیفلک مه داد و حیرت شبچراغی
جنک را چون ز بخت روشن اخترفرو شد ب ار دختر خوانده از سر
دگر داد و سبک تر کرد گردنحقیقی دختر خود را به لچمن
دو دختر داشت دیگر از برادرکه با سیتا همی دیدش برابر
یکی زانها به دامان برت بستدگر را با سترگن رشته پیوست
به یک شب کرد آن هر چار شادیبه نخل بختش آمد بار شادی
برای دختران چار دامادز اندیشه فراوان گنجها داد
نیامد از دماغش بوی تنگیبجز در دادن رخصت درنگی