بخش ۱۰۶ - بیان صحبت شدن رام با سیتا
خوش آن هجران که از داغ جداییبه دلها گرم سازد آشنایی
به گرمی شوق مشتاقان فزایدپس آنگه روی دلداران نماید
که جز تشنه نداند لذت آببه بیداری شناسی راحت خواب
که گر هجران نباشد روی چون بدربود در دیده عشاق بیقدر
نشد کس عاشق مهر دلافروزکه بیمنّت همیبینند هرروز
جهان را عید زان شد دیدن ماهکه پنهان می شود از دیده گه گاه
چو اکنون شرح ایام وصال استحدیث هجر گفتن پر ملال است
چو وصل آمد نزیبد قصهٔ هجرچراغ شام بی نورست در فجر
نصیب رام شد چون دولت وصلبدل شد محنتش با راحت وصل
غم دیرین ز دلها شد فراموشنگنجیدند هر یک اندر آغوش
دو بیدل سینه ها بر هم نهادندبه داغ یک دگر مر هم نهادند
به شوق یکدگر اندر برش تنگکزان شد نرم جون موم آن دل تنگ
کنار اندر کنار و بوس در بوستمنا کند از دل بیخ افسوس
به یکدیگر دو سرو ناز مایلبه گردن دستها چون گل حمایل
به خودیک جان و یکدل شد دو دمسازنمانده در میان گنجایش ناز
مهیا عیش خوش را جمله اسبابسپند از سوختنها گشت نایاب
به هم بنشسته دو زانو به زانوبه هم پیوسته دو ابرو به ابرو
ربودی بوسه زان خندان لب قندکه شیرین است بوس اندر شکرخند
به سودا بوسه می داد آن گل اندامچو هندو سود را شکر دهد وام
به قصر اندر ز بس بوس شکر بارنبات اندوده گشته بام و دیوار
ز رنگ و بوی آن ماه سمن برنه پژمردی به بر گلهای بستر
به شوق مهر روی آن دل افروزش کفتی نیم شب نیلوفر روز
جمال و دولت دیدار در بربه گیتی کم کسی را شد میسر
کسی را گر میس ر گشت این ذوقفلک گرد سرش گردد به صد شوق
زهی بخت جوان رام آزادکه با جانان خود، خوش زیستی شاد
به ذوق روی و موی آن دل افروزبه یادش نامدی اصلاً شب و روز
پری شد حامله چون غنچهٔ گلچو آبستن به شادی ساغر مل
سهی سروی ز طوبی بارور گشتکز آب زندگانی رشته تر گشت
ز فیض ابر نیسانی دلخواهصدف شد گوهر خورشید را ماه