گنج

شمارهٔ ۷ - در وصف صبوحی

آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگانصبح نخستین نمود روی به نظارگان
که به کتف برفکند چادر بازارگانروی به مشرق نهاد خسرو سیارگان
باده فراز آورید چارهٔ بیچارگانقوموا شرب الصبوح، یا ایها النائمین
می‌زدگانیم ما، در دل ما غم بودچارهٔ ما بامداد رطل دمادم بود
راحت گزدم زده، کشتهٔ گزدم بودمی زده را هم به می دارو و مرهم بود
هر که صبوحی کند با دل خرم بودبا دو لب مشکبوی، با دو رخ حور عین
ای پسر میگسار، نوش لب و نوش گویفتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی
ما سه‌یکی خوار نیک، تازه رخ و صلحجویتو سه‌یکی خوار بد، جنگ کن و ترشروی
پیش من آور نبید در قدح مشکبویتازه چو آب گلاب، پاک چو ماء معین
در همه وقتی صبوح خوش بودی ابتدیبهتر و خوشتر بود وقت گل بسدی
خاسته از مرغزار غلغل تیم و عدیدر شده آب کبود در زره داودی
آمده در نعت باغ عنصری و عسجدیو آمده اندر شراب آن صنم نازنین
بر کف من نه نبید، پیشتر از آفتابنیز مسوزم بخور، نیز مریزم گلاب
میزدگان را گلاب باشد قطرهٔ شرابباشد بوی بخور، بوی بخار کباب
آخته چنگ و چلب، ساخته چنگ و ربابدیده به شکر لبان، گوش به شکر توین
خوشا وقت صبوح، خوشا می خوردناروی نشسته هنوز، دست به می بردنا
مطرب سرمست را با رهش آوردناوز کدوی بربطی باده فرو کردنا
گردان در پیش روی بابزن و گردناساغرت اندر یسار، شاهدت اندر یمین
کرده گلو پر ز باد قمری سنجابپوشکبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش
بلبلکان با نشاط، قمریکان با خروشدر دهن لاله مشک، در دهن نحل نوش
سوسن کافور بوی، گلبن گوهر فروشوز مه اردیبهشت کرده بهشت برین
شاخ سمن بر گلو بسته بود مخنقهشاخ گل اندر میان بسته بود منطقه
ابر سیه را شمال کرده بود بدرقهبدرقهٔ رایگان بی طمع و مخرقه
باد سحرگاهیان کرده بود تفرقهخرمن در و عقیق بر همه روی زمین
چوک ز شاخ درخت خویشتن آویختهزاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته
ابر بهاری ز دور اسب برانگیختهوز سم اسبش به راه لؤلؤ تر ریخته
در دهن لاله باد، ریخته و بیختهبیخته مشک سیاه، ریخته در ثمین
سرو سماطی کشید بر دو لب جویبارچون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار
مرغ نهاد آشیان‌بر سر شاخ چنارچون سپر خیزران بر سر مرد سوار
گشت نگارین تذرو پنهان در کشتزارهمچو عروسی غریق در بن دریای چین
وقت سحرگه کلنگ تعبیه‌ای ساخته‌ستوز لب دریای هند تا خزران تاخته‌ست
میغ سیه بر قفاش تیغ برون آخته‌ستطبل فرو کوفته‌ست، خشت بینداخته‌ست
ماه نو منخسف در گلوی فاخته‌ستطوطیکان با نوا، قمریکان با انین
گویی بط سپید جامه به صابون زده‌ستکبک دری ساقها در قدح خون زده‌ست
بر گل‌تر عندلیب گنج فریدون زده‌ستلشکر چین در بهار بر که و هامون زده‌ست
لاله سوی جویبار لشکر بیرون زده‌ستخیمهٔ او سبزگون، خرگه او آتشین
از دم طاووس نر ماهی سربر زده‌ستدستگکی موردتر، گویی برپر زده‌ست
شانگکی ز آبنوس هدهد بر سرزده‌ستبر دو بناگوش کبک غالیهٔ تر زده‌ست
قمریک طوقدار گویی سر در زده‌ستدر شبه گون خاتمی، حلقهٔ او بی‌نگین
باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده‌ستکم سخن عندلیب دوش به گوش آمده‌ست
از شغب خردما لاله به هوش آمده‌ستزیر به بانگ آمده‌ست بم به خروش آمده‌ست
نسترن مشکبوی مشکفروش آمده‌ستسیمش در گردنست، مشکش در آستین
چون تو بگیری شراب مرغ سماعت کندلاله سلامت کند، ژاله وداعت کند
از سمن و مشک و بید، باغ شراعت کندوز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند
شاخ گل مشکبوی زیر ذراعت کندعنبرهای لطیف، گوهرهای گزین
باد عبیر افکند در قدح و جام توابر گهر گسترد در قدم و گام تو
یار سمنبر دهد بوسه بر اندام تومرغ روایت کند شعری بر نام تو
خوبان نعره زنند بر دهن و کام تودر لبشان سلسبیل در کفشان یاسمین