شمارهٔ ۶ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی
باز دگر باره مهر ماه در آمدجشن فریدون آبتین به بر آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمدکشتنیان را سیاستی دگر آمد
دهقان در بوستان همی سحر آمدتا ببرد جانشان به ناخن و چنگال
دخترکان سیاه زنگیزادهپیش وضیع و شریف روی گشاده
مادرشان هیچگون به دایه ندادهوز در گهوارهشان به در ننهاده
بر سر گهوارهشان به روی فتادهمروحهٔ سبز در دو دست همهٔ سال
دخترکان بیست بیست خفته به هر سوپهلو بنهاده بیست بیست به پهلو
گیسو در بسته بیست بیست به گیسوگیسوشان سبز و گیسو از سر زانو
هر یکی از ساعدین مادر و بازوخویشتن آویخته به اکحل و قیفال
شیر دهدشان به پای، مادر آژیرکودک دیدی کجا به پای خورد شیر؟
مادرشان سرسپید و جمله شده پیرو ایشان پستان او گرفته به زنجیر
دهقان روزی ز در درآید شبگیرگوید: کان دختران گربز محتال
مادرتان پیر گشت و پشت به خم کردموی سر او سپید گشت و رخش زرد
تا کی ازین گندهپیر، شیر توان خوردسرد بود لامحاله هر چه بود سرد
من نه مسلمانم و نه مرد جوانمردگر سرتان نگسلم زدوش به کوپال
آنگه رزبانش را بخواند دهقاندو پسر خویش را، دو پُس رزبان
هر یک داسی بیاورند یتیمانبرده به آتش درون و کرده به سوهان
حنجره و حلقشان ببرند ایشاننادره باشد گلو بریدن اطفال!
نادرهتر آنکه طفلکان نخروشندخون ز گلو بر نیاورند و نجوشند
وان کشندگان سختکوش بکوشندپس به کواره فرو نهند و بپوشند
در طمع آنکه کشته را بفروشنداینت عجایب حدیث و اینت عجب حال
آنگه آرند کشته را به کوارهبر سر بازارکان نهند به زاره
آید بر کشتگان هزار نظارهپره کشند و بایستند کناره
نه به قصاصش کنند خلق اشارهنه به دیت پادشاه خواهد ازو مال
بلکه بخرند کشته را ز کشندهگه به درشتی و گه به خواهش و خنده
ای عجبی تا بوند ایشان زندهنایدشان مشتری تمام و بسنده
راست چو کشته شوند و زار فکندهآیدشان مشتری و آید دلال
زود بخرندشان ز حال نگشتههرگز که خریده بود دختر کشته!
کشته و برکشته چند روز گذشتهدر کفنی هیچ کشته را ننبشته
روز دگر آنگهی به ناوه و پشتهدر بن چرخشتشان بمالد حمال
باز لگد کوبشان کنند همیدونپوست کنند از تن یکایک بیرون
به سرشان برنهند و پشت و ستیخونسخت گران سنگی از هزار من افزون
تا برود قطره قطره از تنشان خونپس فکند خونشان به خم در قتال
چون به خم اندر ز خشم او بخروشدتیر زند بیکمان و سخت بکوشد
مرد سر خمش استوار بپوشدتا بچگان از میان خم بنجوشد
آید هر ساعتی و پس بنیوشدتا شنود هیچ قیل و تا شنود قال
چون بنشیند زمی معنبر جوشهگوید کایدون نماند جای به نوشه
در فکند سرخ مل به رطل دو گوشهروشن گردد چهار گوشهٔ گوشه
گوید کاین می مرا نگردد نوشهتا نخورم یاد شهریار عدومال
بار خدای جهان خلیفهٔ معبودنیکو مولود و نیک طالع مولود
گویی محمود بود بیش ز مسعود؟نینی مسعود هست بیش ز محمود
همچو سلیمان که بیش بود ز داوودبیشتر از زال بود رستم بن زال
باش! که آن پادشه هنوز جوانستنیمرسیده یکی هزبر دمانست
این رمهٔ گوسفند سخت کلانستیک تنه تنها بدین حظیره شبانست
گرگ بر اطراف این حظیره روانستگرگ بود بر لب حظیره علی حال
گرگ یکایک توان گرفت، شبان راصبر همیباید این فلان و فلان را
هر که همیخواهد از نخست جهان رادل بنهد کارهای صعب و گران را
هر که بجنباند این درخت کلان رااز بر او مرغکان زنند پر و بال
عاقبت کار نیک باید فرداعاقبت کار، نیک باشد حقا
روی نهادهست کار شاه به بالادیدهٔ ما روشنست و کار هویدا
ایزد کردهست وعده با ملک ماکش برساند به هر مراد دل امسال
مملکت خانیان همه بستاندبر در ماچین خلیفتی بنشاند
مرز خراسان به مرز روم رساندلشگر شرق ار عراق در گذراند
باز ندارد عنان و باز نماندتا نزند در یمن سناجق اقبال
زود شود چون بهشت گیتی ویرانبگذرد این روزگار سختی از ایران
روی به رامش نهد امیر امیرانشاد و بدو شاد این خجسته وزیران
دست به می شاه را و دل به هژیراندیده به روی نکو و گوش به قوال
ای ملک! ایزد جهان برای تو کردهستما همه را از پی هوای تو کردهست
هر چه بکرد ای ملک سزای تو کردهستنیکوکاری که او به جای تو کردهست
عالم خاک کف دو پای تو کردهستعز و جل ایزد مهیمن متعال
هر چه تو اندیشه کردی ای ملک از پیشآنهمه ایزد ترا بداد و از آن بیش
هر چه بخواهی کنون بخواه و میندیشکت برساند به کام و آرزوی خویش
ای ملک این ملک را تو دانی معنیشملک بگیر و سر خوارج بفتال
بنشین در بزم بر سریر به ایوانخرگه برتر زن از سرادق کیوان
در کن ز آهنگ رزم خصم زمیداندرگذر این تیر دلشکاف ز سندان
از دل گردان برآر زهره به پیکاندر سر مردم بکوب مغز، به کوپال
سال هزاران هزار شاد همیباشیاد همی دارمان و یاد همیباش
با دهش دست و دین و داد همیباشمیر همیباش و میرزاد همیباش
جمله برین رسم و این نهاد همیباشقدر تو هر روز و روزگار تو چون فال