گنج

ترجیع ۲: تا کی باشم به غم گرفتار

۹۹ بیت
ای شوق تو رهنمای دل‌هادردت همه جا دوای دل‌ها
جز یاد رخت نسوخت شمعیدر مجمع با صفای دل‌ها
با قد تو سرو جا ندارددر گلشن دل‌گشای دل‌ها
عشقت شده آتش نیستانفکری بکن از برای دل‌ها
هرگز به ستم دلی میازاراندیشه کن از خدای دل‌ها
در پیروی رضای معبودغافل مشو از رضای دل‌ها
داری هوس جهان‌گشاییهمت طلب از دعای دل‌ها
از بهر دعای خیر گشتندشاهان همگی گدای دل‌ها
از دولت التفات دردتمن هم شدم آشنای دل‌ها
بیداد و فراق جان‌گدازتتا چند کند جفای دل‌ها
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
از هجر تو زار چند گریمبی‌تو شب تار چند گریم
از حسرت بزم دل‌نشینتدر گوشه کنار چند گریم
هر شب تنها نشسته بر خاکچون شمع مزار چند گریم
در دایره غمت چو دولاببا ناله زار چند گریم
با یاد رخ تو در چمن‌هاچون ابر بهار چند گریم
با داغ تو رو نهاده در کوهای لاله‌عذار چند گریم
از حسرت غنچه دهانتبا صوت هزار چند گریم
در عشق تو چون کباب نارسبا جان فگار چند گریم
در غربت هجر آستانتبی‌یار و دیار چند گریم
در گوشه عجز و ناتوانیدل‌خسته و زار چند گریم
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
چشمم باشد پر آب تا کیبی‌بهره بود ز خواب تا کی
باشیم من و تو دور از همچون ذره و آفتاب تا کی
بی‌روی تو از جمال بختمیک سو نشود نقاب تا کی
باشند خجل ز دیده و دلبی‌روی تو آب و تاب تا کی
کردند ز چشم و دل گریزانآرام و قرار و خواب تا کی
از حسرت لعل دل‌فریبتغمگین کندم شراب تا کی
لب تشنه کی‌ام ز دل زند موجدر راه تو چون سراب تا کی
روشن نکند دلم چراغیبا ناله مستجاب تا کی
از بهر ملاک مشت خاکیچون عمر کنی شتاب تا کی
از دور کنم سلام تا چندآهسته دهی جواب تا کی
چون چشم ستاره در فراقتچشمم نرود به خواب تا کی
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
تا آتش این هوا مرا سوختبر من دل آتش و هوا سوخت
صبر است دوای درد عاشقبی‌چاره دل مراد واسوخت
بستی در مدعا به رویمچندان که دلم به مدعا سوخت
باشد نمک وفا حلالشآن دل که به آتش وفا سوخت
از حسن شماست تابش شمعپروانه به آتش شما سوخت
دل گرم به آتش دل ماستآتشکده‌ای که سال‌ها سوخت
هرگز به هوس نداده‌ام دلچون شمع دلم به یک هوا سوخت
بیگانه به خاطرش نماندآن دل که به یاد آشنا سوخت
در آتش عشق یک جفاجویهر دل به بهانه‌ای جدا سوخت
از درد که را کنم خبردارچون من غم عشق تو که را سوخت
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
تا کی ز در تو دور باشمدل با تو و من صبور باشم
تا چند در آتش جداییافروخته چون تنور باشم
گردم به سر شکارگاهتباشد روزی ضرور باشم
با مهر رخ تو می‌توانمنظار فریب طور باشم
آن است صفا که با دل جمعدر بزم تو محض نور باشم
آن روز که جان کنم فدایتدر عشق تو بی‌قصور باشم
کو جنت عارضت که دائمدر عشرت و در سرور باشم
دانم که به از تویی نباشدهر چند که بی‌شعور باشم
ای کاش عیان شدی که تا کیاز بزم حضور دور باشم
تا کی به جهان ز تنگی دلگنجیده به چشم مور باشم
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
گر جسم نقاب جان نباشدجز روی تو در میان نباشد
گویند بلند تا قیامترعناتر از این جوان نباشد
بر گرد تو بی‌رقیب گردمآن روز که آسمان نباشد
افسرده دلی که بعد مرگشدرد تو به جای جان نباشد
چشمی که شناخت آن حسنتدر حسرت این و آن نباشد
این رنگ شکفته چشم بد دوربا لاله و ارغوان نباشد
یک نقطه چو خال عنبرینتدر دایره جهان نباشد
چشم بد روزگار باز استدرد تو چرا نهان نباشد
از گریه دلم کجا شود پاکاین آب اگر روان نباشد
از یمن وفا حجاب دوریوقت است که در میان نباشد
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
کاری به جز از دعا ندارمشغلی به جز از وفا ندارم
در دیده و دل به حق قرآنجز روی تو مدعا ندارم
صد شکر که در غمت امیدیغیر از لطف خدا ندارم
معشوقی و عاشق دل صافدارم خبر از کجا ندارم
آیینه دل بیا که صاف استدیگر غم رونما ندارم
از بهر نثار خاک پایتدارم سر و جان چرا ندارم
اقرار به نقص اگر کمال استدر عالم خویش پا ندارم
در غربت دوری تو عمری‌ستغیر از غمت آشنا ندارم
دود و غم و سوز و ناله و آهدر دل ز تو من چه ها ندارم
کی روی دهد که هم‌چو زلفتسر از قدمت جدا ندارم
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
ای سرو بهشت زندگانیای گلبن گلشن جوانی
ای خسرو دلبران خودرایای ماه سپهر کامرانی
سودای تو سود بی‌نهایتدرد تو بهشت جاودانی
وصل تو دوای درد دوریهجر تو بلای آسمانی
بی‌هوش فتاده هم‌چو صورتاز حیرت صورت تو مانی
وصفت چه کنم که در ثنایتخاموشی ماست درفشانی
ای صاحب خط و خال هندوای مالک لعل ارغوانی
از نام شکسته‌ای چه پرسیخاک تو سگ تو هر چه خوانی
عمری‌ست که در غم تو مجذوبافتاده به کنج ناتوانی
وقت است که با کمال عزتاز خواری محنتم رهانی
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار
وقت است که رخ به ما نماییبر عهد ازل وفا نمایی
آیی ز حرم به جانب دیربر خلق ره خدا نمایی
وقت است که حق و باطل از همبا تیغ دو سر جدا نمایی
نزدیک شد آن که هر کسی راهم در خور خویش جا نمایی
وقت است که با لب شکرباردرد همه را دوا نمایی
برقع ز جمال چون کنی دوربا هر نظر آشنا نمایی
در پرده چه‌ها ندیدم از توتا فاش به ما چه ها نمایی
دیگر نکنند سعی دل‌هادر مرده اگر صفا نمایی
وقت است که راه رستگاریبر رهرو رهنما نمایی
عمری‌ست که از در تو دورموقت است که لطف‌ها نمایی
تا کی باشم به غم گرفتارباز آ باز آ که رفتم از کار