گنج

ترجیع ۱: روزی که قلم گرفت معبود

۲۱۳ بیت
روزی که فلک بساط آراسترخصت ز علی گرفت و برخاست
از دامنش آسمان چو گردیبر خاک درش نشست و برخاست
آثار سجود آستانشاز جبههٔ مهر و ماه پیداست
تا قامت سرو او علم شددر خانه کعبه قبله شد راست
در گاه ملائک آشیانشتا کنگره‌های عرش برپاست
چون ذات خدا که بی‌شریک استدر باب شناختش غلط‌هاست
عالم عالم ثنا که گفتندیک ذره ز صد هزار صحراست
دریا دریا گهر که سفتندیک قطره ز صد هزار دریاست
از جملهٔ معجزات قرآنگنجیدن وصف شأن مولاست
یک باغ ولایتش بهشت استدر هر دو جهان بهشت از ماست
انوار شرایع الهیاز فضل امیر نخل غرّاست
راهی که نه خضر سالکش اوستچاهی‌ست که آن سرش نه پیداست
فردا با نار گوید آن نوراین یک تو بگیر و این یک از ماست
سررشتهٔ کارخانهٔ صُنعدر دست خدا به دست مولاست
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
دستی که به دامن علی نیستبی‌علّت کوری و شلی نیست
یک نام خدا علی‌ست دریاببی‌فکر مگو خدا علی نیست
خواهم که نُصَیروار من همگویم که خداست او ولی نیست
آن کس که امام را خدا گفتبی‌کفر مذاق حنبلی نیست
از روز ازل امام ما اوستعهد ازلی جز این بلی نیست
در دیده گم‌رهان دل‌کورانوار جلالتش جلی نیست
در هشت بهشت نیست یک دلکز نور ولاش ممتلی نیست
بی‌نور ولایتش کراماتجز حیله دیو مندلی نیست
هرگز نشوی ز همّ و غم دورگر ذکر دلت سینجلی نیست
در حشر چه آورد به بازاردستی که ز دامنش ملی نیست
سلطانی شیعه جنابشمحتاج به تاج و صندلی نیست
گر شیعه او ولی نباشددر هشت بهشت یک ولی نیست
چشم دو جهان ز خوان احسانجز بر کف مرتضی علی نیست
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
هر فتح که شأن مصطفی کردپیداست که قدرت خدا کرد
مقراض مثال کفر و دین راتیغ دوسرش ز هم جدا کرد
در خیبر و در حنین و در بدرتا زور ولایتش چه‌ها کرد
با خُلق و سخا و ضرب شمشیرهر وقت هر آن چه اقتضا کرد
صحرا صحرا پلنگ‌خو رااز کفر برید و آشنا کرد
از تیغ دوسر نمونه‌ای بودچوبی که شکار اژدها کرد
از دولت حرز نام او بودعیسی که منیه را دوا کرد
با خاتم دست او سلیمانکار دو جهان به مدعا کرد
طرح از دل او خلیل برداشتآن روز که کعبه را بنا کرد
آن روز که کعبه بود عرششیک شیعه نبود و او دعا کرد
آن روز که در رکوع معبودانگشتر خویش را عطا کرد
ما را همگی تصدّق آن روزشکرانه تاج انّما کرد
درویشی و شاهیش یکی بودهر کار که کرد خوش‌نما کرد
با علم خدا بود حسابشآن ها که به دست او خدا کرد
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
گر خلق محمّدی به نام استبا ضرب علی ظفر تمام است
اسلام قوی به تیغ او شدفتحش همه جا بجا نیام است
آن را که محبت علی نیستالبته که نطفه حرام است
صد قرن گرت به سجده ریزیما بین در و حجر مقام است
بی‌دوستی علی و اولادیک جو اجرت خیال خام است
طاعت به رضای اوست مقبولایمان به ولای او تمام است
ایمان که اضافه‌اش به اسلامچون کعبه و مسجد الحرام است
هر چند حقیقتش تولّاستآن مهر دوازده امام است
نص است که شرط آن تبرّاایمان بی‌شرط ناتمام است
لعن عمر است به ز صلواتطاعت به از این دگر کدام است
این مسئله محض ادعا نیستبا خاص کجا شمول عام است
با سرّ خدا که نور مولاستاوضاع فلک به انتظام است
گردون به رضای او زند چرخاین توسنش از قدیم رام است
تقدیر خدا به ربط آن نورشیرازه طراز این نظام است
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
کس واقف سر این جهان نیستجز نور علی در این میان نیست
بی‌نشئه التفات عامشدر قالب کائنات جان نیست
یک منطقه بی‌نطاق مهرشدر دایره‌های آسمان نیست
از مرکز خاک تا محدّبیک نقطه ز علم او نهان نیست
در حلقه طوطیان ذکرشجز نام کریم بر زبان نیست
حسن است نبی علی‌ست آنشپیداست که حسن غیر آن نیست
یک نور و دو دیده‌اند سبطینبا نور نظر دویی از آن نیست
آن نور که شد امام چارمدر پنجم و در ششم جز آن نیست
انوار دل امام هفتمدر هشتم و در نهم نهان نیست
رخشنده چراغ برج عاشرجز نور زمین و آسمان نیست
از یازدهم عیان شد آن نورکز دیده نهان شد و نهان نیست
روشن‌کن روز آفتاب استدر ابر اگر چه خود عیان نیست
درهم‌شکن طلسم افلاکجز پنجه صاحب الزمان نیست
بی‌امر خدا علی نزد دمبی‌حکم علی فلک روان نیست
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
در دهر علی‌ست نور انواردر قطره علی‌ست بحر ذخار
در معرکه اوست شیر یزداندر حشر قسیم جنّت و نار
هر جا که نبی علم برافراشتاو شد کرّار غیر فرّار
در منقبتش زبان دشمنبا دوست موافق است ناچار
آثار ولایتش هویداستچون معرفت خدا از آثار
برگرد درش اگر نگرددکی دور فلک فتد به پرگار
تا نور محبتش نباشدکی دل ز خدا شود خبردار
نادوستیش جهان جهان جرمحاشا که به کس رساند اضرار
بی‌دوستیش به کعبه رفتنباشد سرخود زدن به دیوار
آن را که نه مهر اوست طاعتاز طاعت او خداست بیزار
مگذار ز دست دامن اوزنهار و هزار بار زنهار
در کار خدا مدار با اوستبا اوست مدار چرخ دوّار
رضوان خدا اطاعت اوستخوشنودی اوست لطف غفّار
از روز ازل به امر معبوددر کار زمانه اوست در کار
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
فرمود نبی به صدر منبرمن شهر علومم و علی در
یعنی که مرا از او بجوییددزد است کسی که ناید از در
دزد است و بریده باد دستشاز دامن التفات حیدر
اول به فریب خرس ثانیبر بام شد و فتاد از خر
ثانی اما نداشت ثانیدر کفر و نفاق و فتنه و شر
بود آن خر لنگ بدعمل همدر پیشه کفر دب اکبر
از دولت مهر چارده تناندیشه چرا کنم ز محشر
آنم که اگر به رغم سنّیصد سال کشم شراب بر سر
در روز حساب مست و خندانخود را بکشم به حوض کوثر
یا رب به کریمیت عطا کنتوفیق زیارتم مکرر
تا هر نفسی به جای آرمهفتاد هزار حج اکبر
مجذوب سگی‌ست بر در دوستدل بسته به التفات قنبر
درهم شکند ولایتش بازگیرم دل خصم اوست خیبر
بر گردن خصم دین خدا زدتا تیغ گرفت دست حیدر
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
در مجمع دوستان حصار اوستبا صاف‌دلان همیشه یار اوست
با لطف خدا نبی ظفر یافتدریاب که لطف کردگار اوست
شیرازه کائنات لطف استسرچشمه لطف بی‌شمار اوست
او راست به کف عنان افلاکشاهنشه آسمان سوار اوست
در سلسله کرم شعارانآواز بلند و نامدار اوست
آن روز که با کرم فتد کارامید دل امیدوار اوست
در مسند منبر سلونیدانای نهان و آشکار اوست
آن چهار کتاب آسمانیاجراکن حکم هر چهار اوست
در سوره فتح از یداللهپیداست که دست کردگار اوست
نوروز که اول بهار استرمزی‌ست که منشأ بهار اوست
نوروز که عدل شد شب و روزیعنی شه معدلت شعار اوست
چون نه صدف فلک شکافندیابند که در شاهوار اوست
چندان که خزینهٔ خدا هستدر هر دو جهان خزینه‌دار اوست
از حکمت کارگاه کونینکارآگه کل اختیار اوست
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
تا نام علی نبرد آدمآن توبه نشد قبول در دم
در کشتی نوح ناخدا شدتا رفت برون سلامت از یم
شد شیعهٔ او خلیل رحماناین کرد ز آتشش مسلم
تعلیم ده عصای موسی‌ستتیغش به زبان اژدها دم
با نقش نگین او سلیمانشد صاحب تاج و تخت و خاتم
عیسی که لبش حیات می‌دادبی‌یاد علی نبود یک دم
هر دل که به صدق یا علی گفتتحقیق در اوست اسم اعظم
کافیست نمی ز بحر جودشاندازه و حد ندارد این کم
روز ازل آن چه داشت بخشیدآن حرف چهل درست و حاتم
از غیب به هر که داد بخشیشد کامروای هر دو عالم
اقبال گداش ننگ دارداز تاج قباد و مسند جم
جود فلک از سخاوت اوستدرخواه گدای اوست حاتم
خود را همگی دو دست خود کنرو دامن او بگیر محکم
روزی همه روزه او رسانداز خوان کرم به کل عالم
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
دل با همه شیعیان نکو کناز صافدلان سراغ او کن
خورشیدصفت نشان مهرشرو ذرّه به ذرّه جستجو کن
آن مهر به هر دلی که یابیچون من دل و جان فدای او کن
از یاد سگش مباش غافلخود را به همین فرشته خو کن
گردی ز ره سگش به دست آرتحصیل دو عالم آبرو کن
از سجده درگهش جبین رابا ماه چو مهر روبرو کن
تا از کرمش شوی خبردارخود را ز گنه بهانه‌جو کن
ترغیب گناه نیست این حرفتعمیق نظر به لطف او کن
چون لعن عمر کنی زبان رابا آب حیات شست‌وشو کن
یعنی صلوات را پیاپیسوغات رسول و آل او کن
یک نور بدان دو پیشوا رابا یک جهتی به قبله رو کن
در هر نفسی ز یاد هر یکخود را به دو جام سرخ‌رو کن
تا قدر محبتش بدانیهر چیز که خواهی آرزو کن
هر خیر که در وجود آیدنسبت همه را به دست او کن
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
تا خنگ سپهر در تکاپوستمی‌دان ز سوار قدرت اوست
ای خصم برو که بر نیاییبا شیر خدا که سخت بازوست
خورشیدصفت شعاع نورشپیداست به چشم دشمن و دوست
از پرتو آفتاب رایشخورشید چو ماه روشنی جوست
بی‌تربیت شعاع لطفشیک دانه نبست مغز در پوست
یک سطر ز لوح مکتب اوراز دل چرخ توی در توست
از مقدم اوست کعبه ممتازهم قبله‌اش از چهار سو اوست
پیداست نشان شیعه دریابصاحب کرم و خلیق و خوش‌روست
رویش گل سرخ و مهر اورنگدل غنچه آن و یاد او بوست
رسواست نشان دشمنش همبی‌شرم و خسیس‌طبع و بدخوست
بی‌پرده و پوست‌کنده گفتندمغز است علی و این جهان پوست
این خاک که تا نظر کند کارپا و سر و دست و چشم و ابروست
فردا که کنند حشر اجسادچشم همه بر عنایت اوست
چندان که خزینه خدا هستدر هر دو جهان کلید با اوست
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
شأنش همه مظهر العجایبکارش همه مظهر الغرایب
او رأیت لافتی برافراشتاو بود مُفرّق الکتائب
در مسند و منبر پیمبراول ز الست اوست نایب
یک چشم زدن نبود هرگزاز عزّ حضور دوست غایب
فرمان نبی به یک جهت برددر روز سرور در نوائب
او بود که شد ز پادشاهیمشغول به اعظم مصایب
وابسته به ذیل رحمت اوستامید دل اثیم و تائب
آن دل که به او نبسته امیدالبته ز رحمت است خایب
با خلعت مهر او به میثاقشد فرق اخابث و اطایب
در ذکر خدا به یاد او باشاین است طریق فکر صایب
با شیعهٔ او عداوت و کینآخر به خدای اوست آیب
انکار ولاش کفر و بخل استبخل است سر همه معایب
در طاعت او برید گردوندر سیر بود سریع و وایب
تقدیر به نام او رقم زداظهار جهان جهان عجایب
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
شاهنشه ملک لافتی اوستزیبنده تاج انّما اوست
در آینه‌ زار یک جهان دلآئینه قدرت خدا اوست
آثار جلال از اوست مرئیمرآت جمال کبریا اوست
آن گنج نهان در اوست پیداگنج است و به گنج رهنما اوست
تنها سرخیل او صیانیستافضل ز تمام انبیا اوست
جبریل از او سجود آموختاستاد سر فرشته‌ها اوست
از روز ازل به امر معبودداماد و وصی مصطفی اوست
در نزد موالف و مخالفمخصوص به نصّ هل اتی اوست
در چشم و دل خداشناسانصاف‌آینه خدا نما اوست
معمور از اوست بیت معمورهم صاحب خانه خدا اوست
شمس و قمر و سپهر قرآنآن نور که یافت با ضیا اوست
رمزی‌ست که کعبه گشت مهدشیعنی محرم در این سرا اوست
اقلیم وفا نسق از او یافتسلطان ولایت رضا اوست
با اوست مفاتح المطالبگنجور خزانه خدا اوست
آیینه مهر از او جلا یافتروشنگر صبح با صفا اوست
او مظهر و لطف و قهربازیستدر هر دو جهان مدار با اوست
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود
استاد ازل خدای یکتاستلوح و قلمش علی اعلاست
بشنو که چه سان نگاشت ایزداین نقش بدیع را که می‌خواست
جز ذات خدا نبود چیزیچون خواست که این رقم کند راست
از نور خود آفرید یک نورآن نور محمّدی و مولاست
آن نور ثنای دوست می‌گفتچندان که خدا به علم خود خواست
تا آن که دو شعبه گشت آن نورشد کار محمّد و علی راست
آن تا علم نبوّت افراختاین معرکه ولایت آراست
نور همه انبیا که هستنددریا دریا از این دو دریاست
چون بود نقیض نور ظلمتابلیس لعین به کینه برخاست
جنگ است میان نور و ظلمتظلمت ز چپ است و نور از راست
شد لشکر عقل ربع سیصدهر یک ضدّش ز جهل رسواست
یک یک همه از کلام معصومدر طی کتاب عقل پیداست
این جنگ میان نور و ظلمتتا فتنهٔ رستخیز برپاست
با هر دو فریق از آخر کارفی الجنة فی السّعیر گویاست
از لشکر ظلمت است دوزخعمر ابد و بهشت از ماست
القصه هر آن چه کرد مولافرموده کردگار یکتاست
روزی که قلم گرفت معبودلوحش کف مرتضی علی بود