شمارهٔ ۹۸
مژده وصلم صبا آورد و گریانم هنوزنیش بر دل میزند اندوه هجرانم هنوز
صبح وصلم رخ نمود و نور عالم را گرفتمیکند خون در دل خورشید تابانم هنوز
پای تا سر پیکرم چون شمع در آتش گداختبرندارد سوز دل دست از گریبانم هنوز
چون کنارم پر ز خون دیده شد دریاکنارمیرود سیلآب خون از چشم گریانم هنوز
سالها صحرای دل را با جنون پیمودهامچون فلک در ابتدای این بیابانم هنوز
بارها از خصم بیتمکین تحمل کردهامسخت مشکل مینماید کار آسانم هنوز
چون غمت گنجی در این ویرانه پیدا کردهاممنعم بیدرد پندارد پریشانم هنوز
بیریا یک عمر در میخانه خدمت کردهامزاهد بیدین نمیداند مسلمانم هنوز
همچو شمعم آتش دل بر زبان افتادهاستپرده میپوشد جنون بر راز پنهانم هنوز
بزم دلها را پر از گلهای رنگین کردهامغنچه نشکفته پر دارد گلستانم هنوز
با قناعت روزگاران پادشاهی کردهامکامرانیهای دیگر هست درشانم هنوز
آن چه من از التفات این کریمان دیدهامگر دو عالم را به من بخشند خواهانم هنوز
علم اگر گویم به جهل خویش پیدا کردهاملاف دانش میزنم البته نادانم هنوز
آیت الکرسی زبانم را کلید فتح ساختنیست مجذوب آگه از توفیق یزدانم هنوز