شمارهٔ ۹۴
رفت اگر مجنون از این صحرا به هامون دگرعشق لیلی را بود هر ذرّه مجنون دگر
هر نفس مجنون دیگر از بیابان جنونمیرود با حسرت لیلی به هامون دگر
تا نیفتد غمزه شوخش ز مشق التفاتدر دلم هر دم به تقریبی کند خون دگر
لطف بیپایان خود را در لباس خشم و نازمیکند خاطرنشان هر دم به مضمون دگر
از شکنج دام تا فکر رهایی میکنممیکند از نو گرفتارم به افسون دگر
دل پر از امید و خاطر جمع با هم سینه صافغیر از این در بزم مستان نیست قانون دگر
حیرت از گم گشتن قارون و گنج او مکنمیرود هر روزش از دنبال قارون دگر
تا توانی روز خونها در دل دشمن کنیبر سپاه خواب زن هر دم شبیخون دگر
می بکش مجذوب و فرصت دان که در هر پنج روزروزگار دیگر است و دور مجنون دگر