گنج

شمارهٔ ۸۶

۱۵ بیت
عشق دریایی‌ست من چون موج در وی بی‌قرارموج را در بی‌قراری‌ها نباشد اختیار
من نمی‌گویم که دادند اختیار کل تو رایا نه پنداری که هستی همچو دست رعشه‌دار
اختیار جزِئی داری که گویی هست و نیستهمچو آن ماهی که خود آید فرود از آبشار
از ره انصاف آن صوفی به صاحب‌باغ گفتاختیار است اختیار است اختیار است اختیار
عقل خود را از گداز عشق جوهر‌دار کنکآتش از آهن تواند ساخت تیغ آب‌دار
عقل پرتدبیر را هرچند اسباب است جمععشق سامان‌سوز را هر چند بیکاریست کار
تندباد عشق بیش از شعله ادراک عقلمیتواند عالمی را سوختن با یک شرار
چون گذارت بر لب و دریا فتد از راه دلبا توکل دل به دریا کرده خاطر جمع دار
دست و پایی در کنار بحر تا هستی بزندل به دریا چون کنی سرده شنا را بر کنار
گر چه از طرز غزل گفتن به دور افتاده‌اممی‌توانم باز آمد چون که دارم اختیار
سایه دارم پیش تو ای آفتاب سایه‌دارتا تو بالا می‌کشی من چون نگاهم سایه‌وار
ماه را هرگز ندیدم سرو قد و لاله رنگیا که خورشیدی بگیرد بر سر سروی قرار
هر کجا هستم خیالت سیر گلزار من استزلف سنبل چشم نرگس چهره گل عارض بهار
گریه‌ام را در حضورت آب و رنگ دیگر استبا گل خورشید رنگین‌تر نماید لاله‌زار
از کف مجذوب ما دل ساده‌رویان می‌برنداز کف من خط عنبرفام و حسن سکّه‌وار