گنج

شمارهٔ ۸۵

۱۷ بیت
شبی به دیر مغانم فتاد راه نظرشدم به پیش که بینم به دیر چیست خبر
شکفته مغبچه‌ای جام می به کف می‌گفتبیا که قوّت دل بخشد و صفای بصر
نگاه کردم و چشمم به شعله‌ای افتادکه برق خرمن دل جَست از او به جای شرر
گذار مرغ نگاهم فتاد تا به رُخشسمندری شد و زآتش برون نرفت دگر
ز اضطراب نگاهم به دور عارض اوچنان فتاد که پروانه را به شمع گذر
نگاه دایره‌ای هاله بود و رویش ماهدلم به دایره افتاد و سر نکرد به در
چه گویمت که چه دیدم ز حسن کافر اوتبارک الله از آن روی همچو قرص قمر
به عزم غارت دین کرده زلف را زنّاربه قصد بردن دل تنگ، تنگ بسته کمر
سخن تمام نمک چون سلام صاحب حسننگه تمام ادا چون علیک اهل نظر
روان ز راه نظر با روان و دل آمیختمحبت لب و دندان او چو شیر و شکر
بگفتمش که چه باشد بهای جامت گفتردا و سبحه بیاور اگر نداری زر
ردا فکندم و آن بادهٔ مصفّا راگرفتم از تو چه پنهان کشیدمش بر سر
شراب ناب مگو آتشی به دستم دادکه تا به لب زده تبخاله کرد کام جگر
حرارت می و تاب جمال و آتش عشقگداخت نخوت چل ساله را به بیم نظر
دگر ز دیر مغان کس کجا رود تو بگوشراب و شاهد و ساقی و شمع و روی پسر
مقیم دیر مغانم کنون و بی‌خبرمز وجد و چرخ و اصول و سماع و کار دگر
غرض فسانه عشق است ور نه ای مجذوبچه می؟ چه دیر؟ چه آتش؟ چه عاشقی؟ چه پسر؟