شمارهٔ ۵۹
ای خوش آن ساعت که یارم از سفر پیدا شوددیده بختم به روی صبح دولت وا شود
صبح دولت روز عشرت چشم روشن روی بازباز یک جا بر رخم درهای رحمت وا شود
گنج بادآورد آن باشد که سازم خویش رامن سرا پا چشم و یار از گرد ره پیدا شود
از برای فال میبوسم لب پیمانه راتا لب لعل تو هم روزی بکام ما شود
شادی کونین را یکجا بکام دل کنمبا لب لعلت تلافیها اگر یکجا شود
در خم افلاک از آن شادم که در روز حساببار اول این گره از کار مردم وا شود
ساقیا چون حشر هر کس با رفیق و یار اوستمی بده تا حشر من با ساغر و مینا شود
غصه دنیا به قدر مال دنیا میدهندکام عشرت خواجه را تلخست اگر دریا شود
تا نباشد همت عالی و استغنای طبعهر نگاهی کی حریف عشوه دنیا شود
میتواند چشم از عیب و زبان از خبث بستهر که چون مجذوب ما بر عیب خود بینا شود
کو خوش آوازی که خواند این غزل را در عراقتا ز هر بیتش غم دل کوه کوه از جا شود