گنج

شمارهٔ ۵۷

۹ بیت
پیشم نشسته بود و مدارش به ناز بودتا بود کار بندهٔ او هم نیاز بود
نزدیک و دور و دل‌بر و دشمن‌گداز و شوخوحشی و رام و دل‌شکن و دل‌نواز بود
ساقی بیا که دولت محمود غزنویشیرازه داشت تا سر زلف ایاز بود
ساقی شکفته باش که امشب به روی مادرهای عیش باز به دست تو باز بود
چشمم به روی ساقی و دستم به زلف یارگوشم به قول مطرب و هوشم به ساز بود
طالع نگر که آن همه ناز و غرور و حسنتا صبح رام زاری و عجز و نیاز بود
رفتم به سیر صومعه و از هجوم عامدیدم که جانماز به جای نماز بود
گشتم روان به کوی خرابات و یافتمآبی که آتش و طمع و حرص و آز بود
حیرت مکن که طالع من از چه کار کردمجذوب بینوا و خدا کارساز بود