شمارهٔ ۳۰
خوبان اگر به حسن و صباحت فرشتهاندما را هم از وفا و محبت سرشتهاند
مستان که میکشند بسر کاسه کاسه خوندل را چو داغ لاله در آتش برشتهاند
در آستان میکده افتاده آسمانچون شیشهای تهی که به یک گوشه هشتهاند
آوردهاند گر همه سررشتهای به دستمستان به جست و جوی سر اصل رشتهاند
فرمانبران گوشه ابروش چون کماننام و نشان خویش به یک گوشه هشتهاند
سنجر کجاست تا بنمایم به پادشاهآن جامه را که پیرزنی چند رشتهاند
خوشحال گریه کن که در این کهنه کشتزارتخمی که کشتهاند به امید کشتهاند
آنان که مرده را به سخن زنده میکنندنام تو را در اول دفتر نوشتهاند
در کار خلق پردهدری کفر شرع ماستهستیم تا که سبز شود آن چه کشتهاند
داریم صاحبی که سگان جناب اودر صورت آدمی و به سیرت فرشتهاند
دور از در تو جبههٔ مجذوب کی شودنتوان سترد آن چه از اول نوشتهاند