شمارهٔ ۲۸
تا جمالت شمع این کاشانه شدآفتاب از جان و دل پروانه شد
تا صلا زد چشم مستت بر صلاحصحن مسجد صفّه میخانه شد
حسن در هر جا که شمعی برفروختعشق چرخی هم زد و پروانه شد
دل مگو عشق مجازی باخت باختروزگاری کعبه هم بتخانه شد
منع مستان زاهدان بیجا کنندقسمت از روز ازل پیمانه شد
می بده تا فاش گویم با حکیمهر که عاشق شد چرا دیوانه شد
در رهش اندیشه پر بیچاره بودعشق ناچار از خرد بیگانه شد
خانه دل شد غمت را دلنشینماند چندانی که صاحبخانه شد
شعلهٔ آن دل شود شمع مرادکز هوای سوختن پروانه شد
سرگذشت دهر باشد این دو حرفروز شب گردید و شب افسانه شد
گر بهار از عارضت گلها نچیدباز مجذوب از چه رو دیوانه شد