شمارهٔ ۲۵۲
حاشا که ماه چارده و شمع خاوریدر صد هزار پرده عیان در برابری
درها گشوده غمزه شوخت به روی دلبیدرد سینه که بگوید ستمگری
صورتنگار حسن تو و صورت پریهر چند ساخت از همه بسیار بهتری
سروی چو قامت تو نگردید در چمنماهی چو عارض تو نتابید از دری
هرگز کسی به کنه جمال تو ره نیافتچندان که دیدهاند ز هر بار بهتری
یاقوت و لعل را خجل از روی خود کنمگر درکشم ز باده لعل تو ساغری
زاهد تو را ز نشئه خبردار چون کنماحسان نکرده لعل لبی بر تو ساغری
چون آگهت کنم ز دل و اضطراب دلعشقت که در بغل نفکنده است اختری
آن هفتهات که با می و معشوق بگذردخود را چنان بدان که شه هفت کشوری
خود را نکو شناس که در چشم اعتباراز آفتاب برتر و از ذره کمتری
مجذوب تا شود همه عالم مسخرتتیغ از دعا طلب کن و از سجده افسری
تمت الغزلیات بعون قاضی الحاجات.